تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام ....

کمککککککککککککککک ! نه، نترس! چیزی نشده، فقط یکم کمک میخوام! اینو که تا ته خوندی یه بوقی بزن به عنوان کمک و یه پیشنهادی بده که بدونم باید چی کار کنم!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت19:48توسط یک کلاس اولی تنها | |

شتر !!

نه نه! فحش ندادم!

دقت کردید که شتر خیلی حیوون مفیدیه ! میخوام امروز یکم در مورد این حیوون صحبت کنم و بگم اگه شتر میرفت مدرسه چی میشد. مثلا یک مدرسه ی خیلی بزرگ تصور کنید ، با شونصد تا کلاس بزرگتر از مدرسه و یه عالمه میز و نیمکت و اینا . بعد مثلا توی کلاس میخوان مثلا صحبت کنند :

- هوی، شتر!

-بی تربیت فحش نده!

- خب بگم هوی آدم؟

فکر کنید شماجای شتر ها بودید! اون وقت مجبور بودید دنبال عزراییل راه بیفتید، یا نه.. من همیشه فکر میکردم عزراییل هم یا شتره یا با شتر میاد دم خونه ی کسانی که میخوان فوت کنند میشینه. آخه میگن این شتریه که دم در هر خونه ای میخوابه! شایدم منظورشون از شتر : فحشه :! که اون وقت خیلی بی ادب هستند (!) از ......... هم ممنونم که یاد داد چطوری ویرگول بزنیم ! ولی من بازم نفهمیدم ! خب .. داشتم از شتر ها میگفتم. حیوون های خیلی گوگولی هستند. حالا چرا یه هو امروز دلم خواست از شتر بنویسم ! هاااا !

یک سری از موجودات روز زمین لب هایی مثل این حیوون دارند مثل آنجلینا جولی و داداش من !  از اینا گذشته یک سری مثل شتر سرشونو میندازن پایین میرن واسه خودشون! بعضی ها کلا شبیه شترن ! بعضی ها مثله خودم میتونن یک هفته بدون آب زنده باشن! ( راست میگما! )

بعضی ها هم کوهان دارند.. مثل باغبون پیری که توی محلمون بود و ما بهش گردو میدادیم و داداشم به حالش میشست زار میزد!

حالا بیاید شتر رو بازش کنیم : ش == شاسکول ( یا گول! ) ترین آدمهای کره ی زمین که میشه دسته ی مرد ها ! هوممم ، این از ش ! البته خیلی چیزهای دیگه میشه گفت ولی ما همیشه منظور داریم ! ت = ترشیده ترین موجودات کره ی زمین رو برای خودشون انتخاب میکنند ! ر = روزی میرسه ، که میفهمیم کی ترشیده و کی شاسکوله !

میدونم هیچی از این باز کردن نفهمیدی ! اشکالی نداشت، خودم فهمیدم که همین خیلی خوب بود! حالا یه چیز دیگه در مورد شتر : پیشنهاد میکنم حتما یه بار سوارش شید ! چون با سر از زمین بلند میشه و احتمالا شما به صورت ضایعی از پشتش می افتی پایین، مگه اینکه دو کوهان باشه!

شتر ها، در کل = پسر ها ! ( این فحش بود ! )

پ.ن ، این مطلب اصلا ارزشی نداره فقط اگه خوندی یه تفی چیزی بنداز ( کپی رایت بای نگار ! )

پ.ن ۲ ، بوقیا این وبلاگ راجع به مدرسه اس بعد بیام از چی بنویسم؟ سوژه های زندگی منم که همش!!!! ولی خب سعی میکنم هر وقت حالی داشتم و اینا بشینم مثل دفتر خاطرات اینجارو خطخطی کنم!

فعلا!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت19:31توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام ! مثینکه اون چرت و پرت قبلیه طرفدار نداشت، همون از مدرسه بنویسم بِیتره !

سال قبل از اول ، سوم راهنمایی ! :

روز اول مدرسه بود . تمام بچه های خفن جمع شده بودند یک جا و دعا میکردند دوباره مثل دوم باشه، کلاس دوی چهار ! که توی کل مدرسه تک بود و همه میشناختنشون ! و امسال هم چنین کلاسی حتما پیدا می شد ! من دیدم روز اوله و لازم نیست کاملا تیپ مدرسه باشم . ما مقنعه هامون ابی کم رنگ و رپوشمون سرمه ای بود ! ولی من مقنعه ی تیره تر از مانتوم گرفته بودم و تا گوشام هم عقب بود و موهام هم که مثله همیشه چتری ! بعد از همون روز اول هم موبایل بردم مدرسه !

سر کلاس هم روشن بود ،اصلا هم هر کاریش کردم سایلنت نمیشد لج کرده بود ! خیلی جدی با موبایل روشن نشسته بودم سر کلاس ! اون روز مقنعه ام رو با دست جر دادم مثله هر سال ولی ناجور جر خورد تقریبا تا پایین گردنم یه ده سانتی جر خورد ! منم که گفتم ناظم سوم ها ببینه جر وا جرم ! آخه همه ازش میترسیدن ؛ زیایی ! اووووف، میگفتن اسمشو آدم قبز ( ؟ ) روح میشد.

بعد دادم یکی از دوستام دوخت واسم ، به نام آذین ! آخه خودم سوزن رو هم از تو نخ .. یا نه ، نخ رو از تو سوزن نمیتونم رد کنم !

عزیزان دل ، جونم براتون بگه که سوم نیز شروع شد .. سالی که من واقعا منحرف شدم (!) بودم، ولی جدا زیاد از حد شد ! دعوا با معلم ها و تیکه انداختنام شروع شد ؛ فیلم گرفتن از معلم ها شروع شد ! موبایل بردن هر روز هر روز شروع شد ! خدای من ، همه کاری کردیم ما امسال !

--- چند روز بعد ، فکر کنم نوزدهم مهر ماه ! ---

ناظممون اسم من رو تو دو سه روزه اولی یاد گرفت ! سر مقنعه ی پررنگم کلی بهم گیر داد.

- باز که تو این سرته!

من: نه خب، خانم زیایی .. میدونین ما وسعمون نمیرسه مقنعه بخریم .. واسه اون نمیتونم بخرم!

زیایی: بچه پررو ، مدرسه بهت میده ! فقط اینو در بیار !

ولی من هرروز وقتی از مدرسه می اومدم بیرون که برم خونه مقنعه ام رو عوض میکردم ! چیه اون مثله بچه ها ! هوممم ، کلاس سه ی دو نیز مثل دوی چهار شد ! دقیقا همون طوری با این فرق که مثل پارسال جرات نداشتیم ! سال آخر بود و با انضباط های افتضاح ِ دوم نمی تونستیم بریم مدرسه ی خوب ! امسال خیلی حال داد ، قضایایی که سر موبایل داشتیم تو آپ بعدی !

فعلا !

پ.ن ، یکم تو نظراتون بگید چی بنویسم اه ! بوقی ها !

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت18:13توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام، شاید خسته شده باشید همش از مدرسه.. بذارید یکم با جمله ها بازی کنم؛ تا شاید بتونم احساس قلبی ام رو بنویسم.. یه جوری؛ میخوام حسم رو با نوشتن بگم..

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت20:56توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام ، این چند روز واسه خودش داستانی داشتیم .. خیلی درگیر بودم. ساری اصلا نرسیدم آپ کنم؛ اما حالا که اومدم ! یاسی حوصله دارم ولی وقتش رو ندارم ! ) وای وای ! (

خب .. این هم شر بازی های دوم راهنمایی :

 

اول سال یادم میاد سر صف ایستاده بودیم فکر میکنم بیست و چندمه مهر بود، رو به آخراش ! بعد دو تا از دوستام یواشکوی تو صف کلاس بغلی داشتن والیبال بازی میکردن رو زمین. مدیرمون هم مثل همیشه مشغول ور ور زدن بود ! بعد توپشون افتاد جلوی پای من، من هم که توپ دیدم از خود بی خود شدم پریدم توپ را گرفتم با آرنج بهش ضربه زدم. توپ از صف بلند شد و ناظم دید، مدیرمون هنوز داشت حرف میزد. یه هو ناظممون ، حاتمی ، از پله های سکو اومد پایین دوید طرف من واستاد کنارم. یادمه اصلا حواسم نبود داشتم سوت میزدم !

خلاصه که این توپو از اون دوتا گرفت داد دست من با خشانت گفت: " برو اینو بذار تو دفتر همون جا بمون تا من بیام! " منم شیش تا سکته همون روز زدم و ... رفتم تو دفتر! و این برای بار اول توی سال دوم بود که پام برای شیطونی به دفتر باز شد !

در دفتر

سه تا میز ناظم ها خیلی مرتب بود. منم رفتم سراغ میز وسطی که از شانس بوقم میز حاتمی بود! کشوشو باز کردم دیدم یه موبایل تو کشوس.. اومدم ورش دارم صدای پای بچه ها اومد و این یعنی اینکه الانه که لوم بدن ! دویدم کنار میز و حاتمی اومد تو . در کشورو هم بستم ! بعد یه نگاه به من کرد گفت : " مگه نمیشنیدی مدیر داشت چی میگفت؟ آدم سر صف والیبال بازی میکنه؟ " منم گفتم : " نه، مگه کسی والیبال بازی کرده ؟" بعدم بهم گفت برم بیرون و دیگه ام نبینه. من هم لبخند قشنگی تحویلش دادم و این یعنی ، شروع جنگ و دعوای من با اون !

فکر کنم تو هفته اگه یک روز به من گیر نمیداد روزش شب نمیشد!  اه چقدر ازش بدم می اومد. یه بار تخته های کلاسمون رو تازه رنگ کرده بودند ، فردخت رفت اسم من رو نوشت رو تخته ، من اسم اون ! بعد اسم خودش رو خط خطی کرد بعد من اومدم پاک کنم دیدم پاک نمیشه ! فکر کنید اسم های ما دو تا روی تخته بود و پاکم نمیشد به خاطر اینکه تازه رنگ زده بودند !  یکی رفت ما رو لو داد بعد دفتر مارو خواست . و این فکر کنم بار هفتم هشتم بود که دم میز حاتمی واستادیم. فردخت یکم خجالتیه و معمولا حرف نمیزنه ! سرشو انداخته بود پایین.

حاتمی : خانم فردخت خانم، چرا روی تخته نوشتی؟

من : بابا نمیدونست که تخته رنگیه پاک نمیشه!

حاتی: مگه با تو صحبت کردم؟

من : نه ، ولی من جواب شما رو دادم !

حاتی: برو بیرون دفتر واستا.

من اومدم بیرون دم دفتر نشستم رو زمین؛ حوصله ام سر رفت رفتم پایین تو حیاط . ده مین بعد فردخت با این حالت اومد سمت ما. بعد نشست تعریف کردن که حاتی کلی گیر داده بود بهش و اینا که چرا این کارو کرده و بعد به من گفت برم بالا! منم اومدم. سه مین بعد روبروی میز حاتی بودم؛ همراه دو تا معاون دیگه! حاتی نگاهم کرد. اون موقع فکل مد بود و منم موهام فکل بود؛ خاک تو سرم مقنعه ام که هیچ وقت سرم نیست باورتون نمیشه از همین بچه های مدرسه بپرسید ! من همیشه بدون مقنعه بودم! پشت موهام هم که بالا بسته بودم و عشق و حال !! آستینام تا آرنجم بالا تمام دستم توسط دوستان خودکاری ! ناخونام طبق معمول همیشه بلند و چونه ی مقنعه ام که خودم جر داده بودم تابلو!! بود. حاتی ام شروع کرد:

- تو دانش آموز نیستی ! این چه وضعشه! من انتظار نداشتم تو این طوری باشی. هنوز به ترم اول نرسیده، من به تو انضباط نمیدم و اینا !

منم تمام مدت ایستاده بودم و سرم رو تکون میدادم بعدش یکی از دوستام اومد تو دفتر گفت توپ والیبال رو بدن ؛ منم از دفتر زدم بیرون ! و ... خیلی شر بازی بود؛ مثل اینکه من از بالا تاپایین شلوار مدرسه ام با لاک غلط گیر و ماژیک نقاشی کرده بودم و روی زمین میخوابیدم. دکمه های مانتوم باز باز بود همیشه و وقتی دراز میکشیدم ... !  بعد این آی حرص میخورد! آی حرص میخورد.. اممم؛ بعد نذاشت من ترم دوم با شلوارم امتحان بدم. مجبورم کرد شلوارمو برعکس بپوشم که این لاکیا بیفته پشت! چقدر نامرد بود این، من رو سر انضباط می ترسوند.. اممم، یه بار هم سر اردو باهاش دعوام شد. کلا من با این بشر خیلی جروبحث داشتم ! سر همه چیز، از بطری بازی هامون گرفته تا مامور کلاس بودن! تا شر بازی خارج از مدرسه، .... تا مقنعه، آستین و مو و ناخون!  هی.. جوونی، کجایی؟

 

فردا بقیه ی داستان دوم رو میگم به همراه معلم های سوممون!

فعلا،

راستی؛ یکی ازم پرسید : حالا که سوم تموم شه ، میخوام چی بنویسم ؟ شما بگید چی بنویسم ؟

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت18:0توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام! نظر نگار رو خوندم، راست میگه بوقی! خیلی طولانی نوشته ام ! امروز از دوم راهنمایی فقط معلم هاشو مینویسم و شر بازی هاش بمونه واسه تومارو !


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت12:16توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام به دوستان ! آقا همون دوتا دونه نظری هم که میدین واسه من یه دنیاس ! حداقل میدونم به زور هم که شده این مطالب رو میخونید ! نمیدونم چرا اینا رو مینویسم، اتفاقای دیگه ای هم برام می افته ولی اکثرا اتفاق های خوبی نیست ! دلم میخواد اینا واسم خاطره بمونه، اونم تا ابد!

خب ، بریم سراغ سه سال ِ پیش ! یعنی دوران راهنمایی ، ایول !

- همون ویلی ویلی ِ ! -

دم در خونه ایستاده بودم. شوق و ذوق ِ اول راهنمایی تمام وجودم رو پر کرده بود! یادمه اوایل مهر و آخرهای شهریور مدل آناناسی مد شده بود برای مو! من هم که کشته مرده ی مد! از روز اول مدرسه کلی چتری کلی بالاش سیخ رو هوا! مامانم طبق معمول هر روز صبح با یک لیوان شیر اومد!

من با دیدن شیر:

مامانم با دیدن من:

و خلاصه شروع کرد که بچه این چه قیافه ایه و اولین روز مدرسه میخوای هنوز هیچی نشده باهات لح بشن و نمیدونم ازاین چیزا! و من هم موهامو به هم ریختم و دادم زیر مقنعه. بعد از در حیاط که رفتم سمت ماشین بابا، دوباره شد همون قبلیه! با این فرق که از حرصم آستین های رپوشم هم تا آرنج دادم بالا! بابام ریلکسه، خودش ده برابر من این طوری بوده!  خلاصه که دم در مدرسه ایستادیم. وارد حیاط شدم و هنوز دو قدم نرفته..

- یکتا!

-یکتا!

- یکتا!

- یکتا خودتی؟

و از چهار سو توسط انگشت و لگد و مشت و کله اسیر شدم! بعد که ولم کردن به قیافه ی بچه های دبستانی نگاه کردم. فقط یه تعدادی اشون اونجا بودن، که یکی دوتاشون فقط با من صمیمی بودن دبستان! هیمممم .. بعد هم کلاس بندی شدیم و من فقط با یکی از اون دوستان بوقی، و سپیده نام افتادم تو کلاس یک ِ یک ! همه بچه مثبت بودن تو کلاس ما، به جز دو نفر! و تقریبا من و سپیده! سپیده هم شیطون بود ولی خب موهاش رو مثله من نمیداد بیرون؛ قیافه اش به مثبت ها میخورد و اینا ! و اصولا سر کلاس ساکت بود!

اممم، اول خیلی خوش میگذشت! معلم قرآنمون واقعا از من تنفر داشت! بس که چاق بود!( چه ربطی داره؟! )بعد ناظممون هم جوون بود میخواست بگه من ازدواج کردم واینا ، همیشه با انگشتی که توش حلقه میکنن به بچه ها اشاره میکرد! من نمیدونم چرا رگ دستش نمی گرفت!

بیچاره ناظم اول، تقوی ! چقدر اذیتش کردم. آخر سال هم ازش معذرت خواهی کردم! آخه سر صف همیشه مسخره اش میکردیم! نمیدونم چرا یه هو اینقدر کله شق شده بودم! مسخره اش میکردم هی میگفتم سلام خانوم تقوی، حالتون خوبه؟ شاید پنجاه بار سر صف از خودش و شوهرش میپرسیدم! اونم فقط چشم غره می رفت! عذاب وجدان دارم هنوز!! ولش کن باب، ناظم ها حقشونه!

یکی از معلم ها مون که معلم عربی بود برعکس قرآن عاشق من شده بود! تو کلاس واسه مثال کلمه ی گل و نمیدونم دانش آموز خوب منو میگفت، اینقدر این کارو کرده بود که بچه ها از من بدشون اومده بود! بعد منم خیلی خودشیرینی میکردم واسش، مامور همه کارش تو کلاس من بودم!  معلم حرفه و فنمون هم از من خوشش می اومد؛ بیشتر به خاطر کار عملی هام که همه رو بابام درست کرده بود! بیچاره اگه بفهمه اون همه تعریف از من الکی بوده باید از بابام تعریف میکرده...!! معلم علوممون یک زن خیلی چاق و پیر بود!

دقیقا مثل اون زن بدجنسه تو پری دریایی که جادوگر بود سفید سیاه بود ! اون، دقیقا کپه اون بود! بعد میشست درس میداد ، ولی خدایی چقدر خوب درس میداد! هرکسی حرف میزد منفی میداد بهش! آمار منفی هاش زبون زد خاص و عام بود! بعد درس میداد یه هو وسط درس یکی رو صدا میزد میگفت بگو تا الان چی یاد گرفتی! یه دفعه با من این کارو کرد، من کاملا سکته زده بودم. هرچی کلمه تا اون موقع شنیده بودم از توی درس سوار کردم دنبال هم؛ بعد معلممون هم یه چشم غره بهم رفت گفت بشین از این به بعد بیشتر گوش کن! دقیقا هم یادمه تا رسید به یک فکر کنید از من سوال کرد! همون لحظه ای که من فکرم پیش یکی دیگه بود...!

از بدترین خاطره های اول راهنمایی؛ سر کلاس تاریخ بود! معلم تاریخ ما خیلی زن باحالی بود؛ مامان یکی از بچه های کلاس ما هم بود! ولی کلا از هر پنج جمله ای که میگفت، با شیش تاش بچه ها از خنده مرده بودن. برای همین همه عاشقش بودن! ولی درسمون همیشه عقب بود! هی.. یه روز این درس میداد و پای تخته ایستاده بود شکل میکشید. من اون موقع از یک فرهاد نامی خوشم می اومد!  حالا نرید همه جا جار بزنید؛ولی دیگه ازش خوشم نمیاد! اه !  بعد اون موقع این شروع کرد درس دادن و اینا درسش در مورد فرهاد دوم بود! آقا تا این سر کلاس گفت فرهاد ؛ همه ی کلاس برگشتن به من نگاه کردن! بی جمبه بازی ِ دخترهاست دیگه! سر داریوش هم همه به یکی دیگه از دوستام نگاه کردن که خوشبختانه معلم تاریخ ندید! ولی اینو دید..

به من نگاه کرد بعد از یکی اون اولا یه چیزی پرسید و بعد به کل کلاس گفت : " حالا نمیخواد فکر دوست پسر دوستتون باشید! " اینقدر اون روز خجالت کشیدم تا آخر سال جرئت نمیکردم به معلممون بگم دوست پسر کیلو چنده؟ من و این حرف ها ؟ ولی نشد .. آبروی من هم رفت و این خیلی خاطره ی بدی شد از کلاس تاریخ و اول راهنمایی !

همم، از راهنمایی خیلی حرف ها دارم! فردا ماله دوم رو مینویسم بخندید ها از دست معلم های دوم!

فیلاز، قربون همه اتون!

پ.ن، نمیخواد نظر هم بدید! ( روش جدیده ! )

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت12:8توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام ، ساری دیروز اصلا نتونستم آن شم به چند تا دلیل : یکی اینکه میخواستم بوق ها و نظرهای پست قبلی بیشتر باشه ، یکی اینکه حالش نبود و یکی اینکه برقا نرفت و از شدت ذوق به کام استراحت دادم ! حالا ، میریم سر خاطره ها ! از کلاس اول ؛ ایول ! اول دبستان. معلم عزیز اول دبستانم خیلی جوون بود؛ ولی متاسفانه خبر بد فوتش رو امسال از دوستام شنیدم . خیلی ناراحت شدم؛ اولین معلم من بود !

بریم به دوران قدیم .. ویلی ویلی ویلی ( صدای فلش بک !! )


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت13:33توسط یک کلاس اولی تنها | |

آره تعجب کردید !

کلاس اولی ها؟ آخه اینم شد اسم؟ حالا هم احتمالا داری با خودت فکر میکنی من یک دختر بچه (یا حتی شاید به مخت بزنه یک پسر بچه) ی هفت-هشت ساله ام! ولی این طوری نیست! اولا که سلام، چطوری؟ حالت خوبه؟ و از این خز بازی ها!

یک مطلب بگم در مورد خودم :اگه پست های من رو بخونید، چشمتون به شکلک() به شدت عادت میکنه! بعد از تقریبا هر پنج کلمه این شکلک رو میبینید؛ پس به نفعته همین الان بری بیرون! ... نه نرو، اول یه نظر بوقی بده و اینا بعد برو!

اممم، اسم من یک کلاس اولی؛ یکتا؛ست! کلاس اول، نه دبستان ِ و نه راهنمایی! پس یعنی دبیرستانه! یعنی ورود به یک مقطع دیگه، به غیر از راهنمایی و دبستان! ورود به یک سن سخت؛ نه سن بلوغ و نوجوانی! ورود به مرحله ای تازه؛ حس دبیرستانی بودن.. یک جور دیگه بگم؛ حس بزرگ شدن!

خب اینم یکی از همون وبلاگ های روزانه موزانه ایناس! همونایی که همه مثل دفتر خاطرات توش مینویسن! همون هایی که من خیلی دوست دارم بشینم مطالبشو بخونم؛ ببینم واسه دوستام تو زندگی چه اتفاقاتی می افته! البته من قرار نیست این طوری بنویسم؛ من هرچی دلم بخواد مینویسم! یه وقت که عاشق میشم که زیاد پیش میاد این حالت واسم؛ عاشقانه مینویسم! پیشنهاد میکنم وقتی دارید مطلب ِ عاشقانه میخونید یک سطل آشغال به عنوان همدم در آغوش بکشید!

یک وقت هایی مثل الان خوشم، خوشحالم الکی بیخودی! میان چرت و پرت مینویسم! یک وقتهایی هیجان زدم که خاطره تعریف کنم! یک وقت هایی که بازم زیاده؛ عصبانی ام! که دم دستم نباشید!

هممم خب از خودم که گفتم! بعد سن و اینام که ناخود آگاه لو دادم.. اصلا مگه تو اومدی ای اس ال بازی؟ مگه اینجا محیط فرهنگی نیست؟ اومدی دختر بازی؟ خجالت نمیکشی؟ الان میرم به مامانم میگم!

من خیلی حرف میزنم خودم هم میدونم؛ خب مگه بده آدم پررو باشه؟ خیلی هم تازه خوبه! اصلا چیه؟ حسادت میکنی به من؟ داری میترکی نه؟

 

خیلی چرت و پرت گفتم؛ عصر ( کمی تا قسمتی شب ) میام آپ میکنم بریم سراغ خاطره ی اولین روز مدرسه !! دبیرستانی شدن؛ حس خوب من؛ دیدن دوستام؛ دیدن خودم تو لباس مشکی مدرسه! و کلی ذوق کردنم! ( تریلر بود این!! )

 

پس قربون همه اتون؛

فعلا!

پ.ن، داشت یادم میرفت! نظر ندین؛ دعا میکنم پا برهنه برید رو خِلت !

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت11:19توسط یک کلاس اولی تنها | |