|
سلام.. دیروز داشتم به این فکر میکردم که یکی از دوستام گفته بود وبلاگت داره رو به افسردگی میره! این یه طوری به همون مسئله ی همیشگی که باهاش درگیرم مربوط میشه.. اما افسردگی همیشه به این معنی نیست که من بیام همش شکلک گریه و ناراحتی و غم و اینا بزنم ! امممم این هم میتونه افسردگی باشه: که برای خالی کردن خودم توی وبلاگ دارم مینویسم..
همیشه علاقه داشتم یه جارو خط خطی کنم چندتا دفتر خاطرات دارم توی ورد هم مینوشتم یه مدت.. اما خب چون یک مقداری آزادی نبود برام... مثلا! خیلی وقت ها میترسیدم بابام یا داداشم که خیلی چیزها رو نمی دونند برن و اشتباهی یا از قصد این دفتر ها رو بخونند! حتی بعضی هاشو مامانم هم نمیدونه .. اما اینجا دیگه خبری از اونها نیست!! خب پس من هم خیلی راحت میتونم اینجا رو خط خطی کنم.. یه چیز خوبه دیگه هم اینکه دوستات میان و نظر میدن..
و یک چیز دیگه باید بهتون بگم.. از دوشنبه به بعد کم تر میام.. اما دوشنبه واستون یک آپ خفن در نظر گرفته ام !
بای
سلام.. این آپ حقیقت محضه! فقط بخونید و یکم روش فکر کنید. جدا چی کار میشه کرد که این مشکل درست شه؟
سلاااااااااام! این هم گزارش میتیگ ِ سایت جادوگران-افسانه ها- دارن شان! (سه تا سایت بودیم سه نفر!!) خوب بود در حد فرندشیپ بازی، برای فضولی بیشتر ادامه ی مطلب رو بخونید..
خب، آپ قبلی که چند لحظه ی پیش بودش، اصلا دیگه مهم نیست! بذارید باشه ولی مهم نیستش...بودن نبودنش مهم نیست؛ نمیخوام بخونمش! بسه باو .. بریم سراغ یک آپ ِ بوق و اجباری! طبق دعوت ملیکامینویسم!
سلام! اگه حوصله ی نق زدن نداری، اگه زیادی دلت واسه ملت میسوزه، اگه نمیتونی مطلب ِ چرت و دلتنگی بخونی، اگه نمیخوای به حرف های دل یه دختر جووون گوش کنی، این مطلب رو نخونی بهتره!
سلام.. بیحال شدم چقدر ، داره حالم از خودم به هم میخوره .. دارم احساسش میکنم.. دارم میبینم! خودم روروی نیمکت ِ مدرسه که نشسته ام و داره مثله همیشه به این فکر میکنم : " کی میشه مدرسه ها تموم بشه؟ " حالا هم میگه: خدایا چی میشه مدرسه ها شروع شه و بعد تعطیل شه. همیشه فکر میکنم بهتر بود نه ماه تابستون باشه سه ماه مدرسه! علاقه ای ندارم که قر یا غر بزنم! بسته.. بالاخره مدرسه هم میتونه خوبی هایی داشته باشه؛ حتی برای من ! بای
خب سلام. بچه ها دیروز بابام اومد خونه با یک کیسه ی بسی بزرگ و انداختش رو زمین. منو میگی گفتم چیپسه دویدم سمتش! و بگید با چی مواجه شدم؟ با کتاب هایی بس داغون! اول دبیرستان.. وای یه عالمه کتاب درسی و زیاد! من نمیخواستم این هارو ببینم! آخه از پونزدهم باید اینا جلوی چشممون باشه؟ این ظلم نیست؟ من نمیخوام هیچی من رو به مدرسه ها وصل کنه! نمیخوام ! آهان بعد یه سری دوستان پرسیده بودند چرا من ِ اسگل میرم مدرسه: چون مدارس غیر انتفاعی از یک مشت عقده ای ِ حسوده *** کش! (ببخشید ولی نمیشه فحش نداد! ) تشکیل شده که حسودی اشون میشه ما یک تابستون ِ خوش و خرم و پر از پسر داشته باشیم. تازه من پیش مامی میخوابم ولی باز هم میترسم شبا! و حالا، قر یا غر زدن درباره ی مدرسه فایده ای نداره.. اشکالی نداره؛ اینم میگذره فقط .. ..:: چرا میره جلو عقربه هی؟ .. متنفرم از ته دل من از اول مهر ! .. ولی گور باباش! من که بالاخره اونی رو که مدرسه رو ساخت میکشم! در ضمن، اگه نتونستید ببینید از اینجا دانلودش کنید! فکر میکنم توی صفحه ی سومم بود! یا توی ویدیوها! ممنون، مشکلی بود بهم بگید. بای
سلامممممم! این آپ در واقع بیشتر شرح حال ورود به دبیرستان هستش! یک مدرسه ی کوچیک و سفید و تمیز با یک حیاط اندازه ی یکی از دستشویی های مدرسه ی قبلی امون (!) رو تصور کنید. و من واردش شدم.. در حالی که سرتا پا میلرزیدم. میدونستم توی این مدرسه شانس و اینا و اینا ندارم و نخواهم داشت! اما بچه های باحالی داره. اولش افتادم توی یک کلاسی که هیچ کسی رو توش نمیشناختم و هفت تا دوستای دیگم همه تو یه کلاس دیگه بودند:دی! خلاصه منم رفتم پیش ناظممون! من: خانم فلانی: اوا! اوکی من با مدیر صحبت میکنم. تو هم گریه نکن، میری پیش دوستات! و یکی تو این کلاس مثل من از خدا خواسته بود که بره تو اون کلاس:دی! منم رفتم تو این کلاس اون اومد تو اون کلاس.. چی شد؟ هوممم ولی حالا دلیلی که آپ کردم: دیشب یا پریشب بود خواب دیدم توی مدرسه ام بعد ناظم هامون خیلی گنده شدند. من هی از کنارشون رد میشدم میدیدم سرشون پایینه. بعد هی دوباره رد میشدم و اینا یه دفعه یکی اشون سرشو بلند کرد دیدم اژدهاس!!! در همین لحظه مامانم فریادی کشید: چته وحشی! و من از خواب پریدم! نکته کنکوری: من از وقتی دوازده سالم بود و طالع نحس و جنگیر رو در یک شب دیدم ، پیش مامانم میخوابم! نکته کنکوری تر: بعد که خوابیدم یک خواب دیگه دیدم که بازیگر عشق من (چنینگ نکته کنکوری ۳: من خیلی خواب زیاد میبینم ! خیلی هم همه اشون چرت هستش! نکته بعد: دیدم خواب اولیه به مدرسه ها میخوره گفتم بگم..!به نظرتون تعبیرش چی میتونه باشه؟ """"" بوق!: حالا یه کاری میخوام بکنم! توی نظراتتون خواباتونو بگید من توی آپ ِ بعدی بهتون میگم تعبیرش چیه، آخه کتابشو دارم! """"""" (نکته: داداشم دید من خیلی خواب میبینم کتابشو خرید که کچلشون نکنم با خوابام! ) فعلا من برم گم شم! ...( به قول یه نفر: یکم احترام )! خب من تشریفمو ببرم! بوس، بای!
سلام! آقا این قضیه ی بازی های مرگ اینا رو من نمیدونستم همه اش تقصیر این سمان بوقیه! خب من نیز از کودکی و اینا شروع میکنم میام بالا و خاطرات مرگ بار خودم رو مینویسم!
سلام! بچه ها یک اتفاقی افتاده همه توی شک هستیم. داریم دعا میکنیم دم به دقیقه؛ شماهم دعا کنید که شوهرعمه ی من که توی هواپیمای قرقیزستان بوده حالش خوب باشه و زنده باشه.
سلام! حالتـــــــــــــــــون خوبــــــــــــــه؟
|
About![]()
سلام. تقریبا" سر جمع مدت یک سال هست که این وبلاگ رو دارم. میخوام شروع کنم به پاک سازی یا نو سازی . به همه ی دوستام حتما" خبر میدم که بیان و وبلاگ جدید من رو ادد کنند. تا آخر خرداد این وبلاگ به فراموش شدگان سپرده میشه. پس تا کلاس اولی ها دومی نشده , بیاید تو .. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
پدرخوانده (مرکز رمز های بازی کامپیوتری)
پرتغال نه. "ماهی!!" |