تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام..

دیروز داشتم به این فکر میکردم که یکی از دوستام گفته بود وبلاگت داره رو به افسردگی میره!

این یه طوری به همون مسئله ی همیشگی که باهاش درگیرم مربوط میشه.. اما افسردگی همیشه به این معنی نیست که من بیام همش شکلک گریه و ناراحتی و غم و اینا بزنم !

امممم این هم میتونه افسردگی باشه: که برای خالی کردن خودم توی وبلاگ دارم مینویسم..

 

همیشه علاقه داشتم یه جارو خط خطی کنم چندتا دفتر خاطرات دارم توی ورد هم مینوشتم یه مدت.. اما خب چون یک مقداری آزادی نبود برام... مثلا! خیلی وقت ها میترسیدم بابام یا داداشم که خیلی چیزها رو نمی دونند برن و اشتباهی یا از قصد این دفتر ها رو بخونند! حتی بعضی هاشو مامانم هم نمیدونه .. اما اینجا دیگه خبری از اونها نیست!!

خب پس من هم خیلی راحت میتونم اینجا رو خط خطی کنم.. یه چیز خوبه دیگه هم اینکه دوستات میان و نظر میدن..

 

و یک چیز دیگه باید بهتون بگم.. از دوشنبه به بعد کم تر میام.. اما دوشنبه واستون یک آپ خفن در نظر گرفته ام ! صداشو در نیارید..

 

بای

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت13:7توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام..

این آپ حقیقت محضه! فقط بخونید و یکم روش فکر کنید. جدا چی کار میشه کرد که این مشکل درست شه؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت23:10توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلاااااااااام!

این هم گزارش میتیگ ِ سایت جادوگران-افسانه ها- دارن شان! (سه تا سایت بودیم سه نفر!!)

خوب بود در حد فرندشیپ بازی، برای فضولی بیشتر ادامه ی مطلب رو بخونید..

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت22:50توسط یک کلاس اولی تنها | |

خب، آپ قبلی که چند لحظه ی پیش بودش، اصلا دیگه مهم نیست! بذارید باشه ولی مهم نیستش...بودن نبودنش مهم نیست؛ نمیخوام بخونمش! بسه باو .. بریم سراغ یک آپ ِ بوق و اجباری!

طبق دعوت ملیکامینویسم!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت22:26توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام!

 

اگه حوصله ی نق زدن نداری، اگه زیادی دلت واسه ملت میسوزه، اگه نمیتونی مطلب ِ چرت و دلتنگی بخونی، اگه نمیخوای به حرف های دل یه دختر جووون گوش کنی،

این مطلب رو نخونی بهتره!


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت21:5توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام..

 

بیحال شدم چقدر ، داره حالم از خودم به هم میخوره .. دارم احساسش میکنم.. دارم میبینم! خودم روروی نیمکت ِ مدرسه که نشسته ام و داره مثله همیشه به این فکر میکنم :

 

" کی میشه مدرسه ها تموم بشه؟ "

 

حالا هم میگه: خدایا چی میشه مدرسه ها شروع شه و بعد تعطیل شه.

همیشه فکر میکنم بهتر بود نه ماه تابستون باشه سه ماه مدرسه!

علاقه ای ندارم که قر یا غر بزنم! بسته.. بالاخره مدرسه هم میتونه خوبی هایی داشته باشه؛ حتی برای من !

بای

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت21:43توسط یک کلاس اولی تنها | |

(این منم! )

خب سلام. بچه ها دیروز بابام اومد خونه با یک کیسه ی بسی بزرگ و انداختش رو زمین. منو میگی گفتم چیپسه دویدم سمتش! و بگید با چی مواجه شدم؟ با کتاب هایی بس داغون! اول دبیرستان.. وای یه عالمه کتاب درسی و زیاد! من نمیخواستم این هارو ببینم! آخه از پونزدهم باید اینا جلوی چشممون باشه؟ این ظلم نیست؟ من نمیخوام هیچی من رو به مدرسه ها وصل کنه! نمیخوام !

آهان بعد یه سری دوستان پرسیده بودند چرا من ِ اسگل میرم مدرسه:

چون مدارس غیر انتفاعی از یک مشت عقده ای ِ حسوده *** کش! (ببخشید ولی نمیشه فحش نداد! ) تشکیل شده که حسودی اشون میشه ما یک تابستون ِ خوش و خرم و پر از پسر داشته باشیم.  بعدم که ما هم مجبور بودیم از هفت ِ صبح تا دو بریم مدرسه بشینیم روی نیمکت ریخت نحس معلم ها رو ببینیم! اممم، بعدم که خواب هاتون خیلی چرت بود! ندا = خوابت خوبه! ملیکا= خوبه! یاسی= بدبود، روح دیدن تعبیرش خوب نیست صدقه باید بدی(!)!!!!! (این کتابه مذهبیه به من چه؟)بعد همین دیگه.. بقیه هم برید باو با این خواباتون!

تازه من پیش مامی میخوابم ولی باز هم میترسم شبا! ! تازه مسخره هم نکنید. لوس هم نیستم!

و حالا، قر یا غر زدن درباره ی مدرسه فایده ای نداره.. اشکالی نداره؛ اینم میگذره فقط ..

..:: چرا میره جلو عقربه هی؟ .. متنفرم از ته دل من از اول مهر ! .. ::..

ولی گور باباش! من که بالاخره اونی رو که مدرسه رو ساخت میکشم!  حالا میبینیم. ولی بهتره یکم بخندیم، این فیلم رو ببینید! فقط یکم حجمش زیاده باید صبر کنید. خیلی باحاله دوربین مخفیه!

 

فیلمه!

 

در ضمن، اگه نتونستید ببینید از اینجا دانلودش کنید!

www.april15.persiangig.net

فکر میکنم توی صفحه ی سومم بود! یا توی ویدیوها! ممنون، مشکلی بود بهم بگید.

 

بای

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت13:4توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلامممممم! دلم فاستون خیلللللللللللی تنگیده بود! اوکی ، اومدم به آپم!

این آپ در واقع بیشتر شرح حال ورود به دبیرستان هستش! یک مدرسه ی کوچیک و سفید و تمیز با یک حیاط اندازه ی یکی از دستشویی های مدرسه ی قبلی امون (!) رو تصور کنید. و من واردش شدم.. در حالی که سرتا پا میلرزیدم. میدونستم توی این مدرسه شانس و اینا و اینا ندارم و نخواهم داشت!

اما بچه های باحالی داره. اولش افتادم توی یک کلاسی که هیچ کسی رو توش نمیشناختم و هفت تا دوستای دیگم همه تو یه کلاس دیگه بودند:دی! یعنی عنده بدشانسی ها! شانس تخمی به این میگن(کپی رایت بای یکی از دوستام! )

خلاصه منم رفتم پیش ناظممون!

من: خانوم فلانی( چرا اسمش یادم نمیاد؟) :دی! ببین آخه من چقدر مظلومم!( چتری هامو دادم تو! ) آخهههههههههه دلت میاد؟ (واسه همینه که من میگم میخوام بازیگر بشم! )

خانم فلانی: اوا! اوکی من با مدیر صحبت میکنم. تو هم گریه نکن، میری پیش دوستات!

و یکی تو این کلاس مثل من از خدا خواسته بود که بره تو اون کلاس:دی! منم رفتم تو این کلاس اون اومد تو اون کلاس.. چی شد؟ در هر حال جابه جا شدیم! معلم ها هم اسم من رو همون روز یاد گرفتند:دی! حال میکنید! ؟ بس که خودشیرین بازی در می آوردم! ولی یکی از من خودشیرین تر هم بودددد: آیسان دوستم:دی! یک خودشیرینه دومی نداره!

هوممم ولی حالا دلیلی که آپ کردم:

دیشب یا پریشب بود خواب دیدم توی مدرسه ام بعد ناظم هامون خیلی گنده شدند. من هی از کنارشون رد میشدم میدیدم سرشون پایینه. بعد هی دوباره رد میشدم و اینا یه دفعه یکی اشون سرشو بلند کرد دیدم اژدهاس!!!بعد این اژدهاهه که لباس ناظمارو پوشیده بود هی من رو با اسم کوچیک صدا میزد : " یکتا .. " یکتا ".. بعد من هی عقب عقب رفتم! بعد از پشت افتادم تو بغل یکی دیگه اشون..

 

در همین لحظه مامانم فریادی کشید: چته وحشی!

و من از خواب پریدم!

نکته کنکوری: من از وقتی دوازده سالم بود و طالع نحس و جنگیر رو در یک شب دیدم ، پیش مامانم میخوابم! مسخره نکنید! بووووووقی ها!:دی

نکته کنکوری تر: بعد که خوابیدم یک خواب دیگه دیدم که بازیگر عشق من (چنینگ) اومده بود دنبالم با هم بریم ( کِی اف سی !! ) بخوریم. من هم مثله این عقده ای ها به جای کی اف سی اینو میخوردم!! منظورم اینه که اینقدر نگاش کردم که آب شد بیچاره .. آخه خیلی خوشگل و ایناس.. هیکلشم که ...

نکته کنکوری ۳: من خیلی خواب زیاد میبینم ! خیلی هم همه اشون چرت هستش!

نکته بعد: دیدم خواب اولیه به مدرسه ها میخوره گفتم بگم..!به نظرتون تعبیرش چی میتونه باشه؟

""""" بوق!: حالا یه کاری میخوام بکنم! توی نظراتتون خواباتونو بگید من توی آپ ِ بعدی بهتون میگم تعبیرش چیه، آخه کتابشو دارم! """"""" (نکته: داداشم دید من خیلی خواب میبینم کتابشو خرید که کچلشون نکنم با خوابام! )

فعلا من برم گم شم! ...( به قول یه نفر: یکم احترام )! خب من تشریفمو ببرم!

بوس، بای!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت11:46توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام! آقا این قضیه ی بازی های مرگ اینا رو من نمیدونستم همه اش تقصیر این سمان بوقیه! خب من نیز از کودکی و اینا شروع میکنم میام بالا و خاطرات مرگ بار خودم رو مینویسم!  


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت14:32توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام!

بچه ها یک اتفاقی افتاده همه توی شک هستیم. داریم دعا میکنیم دم به دقیقه؛ شماهم دعا کنید که شوهرعمه ی من که توی هواپیمای قرقیزستان بوده حالش خوب باشه و زنده باشه. ممنون از همه اتون.

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت19:15توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام! حالتـــــــــــــــــون خوبــــــــــــــه؟  ممنون از همه گی ( یا همگی؟ ) که بوق زدید و کمک کردید! چاره ای ندارم که تحمل کنم و اینا ! حالا اون رو ولش کنید؛ بریم سراغ سوتی های مدرسه !  من کلا آدمی نیستم که خیلی زیاد سوتی بدم و اگر سوتی بدم یا یادم نمی مونه یا همون موقع ماست مالی اش میکنم! البته اسم این ها رو نمیشه سوتی گذاشت.. در واقع خرابکاری و ضایع شدن و اینا بیشتر، نه سوتی!


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت11:56توسط یک کلاس اولی تنها | |