|
توجه! تعجب نکنید، این آپ به قلم نویسنده ی همیشگی (یکتای کلاس اولی) نیست! بدک نیست اگه به نام های نویسنده توجه کنید، پس این آپ نوشته ای است، کاملا مختلف! سلام بر همه کلاس اولیای عالم ... اول بگم دعا کنید منم کلاس اولی بشم سال دیگه خُب از کجا شروع کنم ؟ کاش مرجان بود راهنمایی میکرد ... استاد این چیزا بود من از وقتی بچه بودم یدونه خواهر کوچولو میخواستم ! هوووم ؟ از وقتی چند سالم بود ؟ ... تقریباً وقتی دو سالم بود اما خُب از بد روزگار چیزی نصیب ما نشد ، البته شایان ذکر است خدا میشناسه که شاخ نمیده :دی ، چون قطعاً اگه خواهری به من میداد ظرف چند روز در جا خورده میشد ! یکتا سوء قصدایی که نسبت بهت شده رو بگو :دی اما در آخر ما از معرفی یکی از دوستان خیلی نزدیکمون به سایتی رسیدیم و بیشتر اومدیم برای کسب تجربه در مدخل کاری که بنده در آینده دارم ، به توصیه ایشون و عضو سایت هم شدیم ! طاقت نداشتیم بعد از کلی خواهش و تمنا مرینا رو هم آوردیم ، البته اینم بگم که کلی منت کشی کردیم منم تنها ، خسته ، بی کس ، آغلادی گتی آدی ( الکی بودا نیای بگی فلان جاش اشتباه بود ( همر )) ، در همین افکار بودیم که یهو دیدم یه خوشگل داره از کنارای مسنجر رد میشه :دی ، منم سریع گرفتمش ،آنچنان سریع مثل دویست و بیست ولت البته خودش اول هیچی نفهمید اما بعدها دستگیرش شد ، خشک شده باید برای همیشه پیشم بمونه منتهی یه روز نمیبینه من رو فریادش در میاد ( ایووووووووووول چقدر از خودم تعریف کردما ) ، حالا الان سریع میاد تکذیب میکنه ! :دی در کل علی رغم همه شیطونیاش ،جلوی همه دوستاش بگم ، خیلی آرومه ، باید گوگولیهاش رو ببینی سریع از چشمش میاد پایین حالا خواهر خانمی داره کم کم بزرگ میشه ، الان از همین دیروز تا امروز یه سال به من نزدیکتر شد ، منتهی کو حالا تا برسه :دی ... ولی خئب امیدوارم همینطوری کوچولویی و خوردنی باقی بمونه و بزرگ نشه :دی حرف زدن دیگه بسه ، میخواستم خاطره ای چیزی بگم منتهی خاطرم نیومد . تولدت مبارک عزیزم ، صد ساله شی !
ابی یعنی غرق در خوشحالیم ... عشق می ورزم که استقلالیم ... گر جدا کنی سر ز تنم ! باز می گویم که استقلالیم ! ممکنه خیلی از شما از این مطلب بدتون بیاد. اما این حرف دلم، برای تیم محبوبمه! از اولش توی خونه ی ما قوتبال رواج داشت. بابام خیلی فوتبالیه! من یادم میاد همیشه از بچگی مثل پسرا بودم، حتی توی مهدکودک هیچ وقت زنگهای بازی با دخترا عروسک بازی نکردم. با پسرا تفنگ بازی میکردم! از اولی که فهمیدم فوتبال چیه و احساس رونالدینو بودن بهم دست داد؛ طرفدار رنگ ابی شدم! یادم نمیاد از بچگی گرایشی به قرمز داشته باشم.. اه! من با دخترا فرق دارم، کمتر دختری رو میشناسم که مثل من فوتبالی باشه. حتی چند روز پیشا قرار بود یکی از بچه های نت من رو یواشکی ببره استادیوم! من رو به بابا : بابا : خب که چی؟ من : بذار برم استادیوم.. مامان : وا آخه استادیوم مگه دخترم راه میدن؟ میگیرنت اذیتت میکنن! من : باب از پس خودم بر میام! اصلا به تو چه؟ من دارم با این حرف میزنم!! ( با اشاره به بابا )! بابای من هم که فکر میکنه من خیلی بچه ی خوب و مثبتی هستم و تاحالا فحش تو زندگی ام نشنیدم( که باید فقط یه روز بیاد تو مدرسه منو ببینه! - نخیر! پاتو از در نمیذاری بیرون. اونجا فحشای پی جی ۲۰ میدن نمیشه! توضیح مثه پارسال نشه: از شدت ناراحتی به علت مساوی ِ بازی استقلال پرسپولیس، تخته شاسی ام رو شیکوندم! من خیلی تعصب دارم باب. خلاصه استادیوم هم نرفتیم.. ولی هر وقت بتونم مخ خانواده رو بزنم؛ حتما میرم استادیوم. این یکی از سه آرزوی بزرگمه. ای باب.. اینم بهتون بگم، من از بچگی استقلالی بودم یعنی اینکه این طوری نبوده که مثلا وقتی استقلال میبازه من بگم طرفدار هیچ تیمی نیستم! نخیر. من همیشه طرفدار استقلال هستم و خواهم ماند! اصلا خون من آبیه.. اسمون من آبیه! رگ غیرت من آبیه! درسته که سفیدم، ولی گردنم آبیه! میخوام بازی امروز رو پیش بینی کنم: امیدوارم استقلالی ها یه کادوی تولد خیلی خوب به من بدن.. اگه قرار باشه این طوری شه؛ استقلال با نتیجه ی ۲-۱ از پرسپولیس میبره! احتمالا گل پرسپولیس رو نیک بخت میزنه..! گل های استقلال رو برهانی و امیدوارم قربانی ! بازی امروز به نفع قرمزک ها: ۳-۲ میبرن اگه ببرن! سه تا گلشون هم گل به خودیه استقلاله! بازی مساوی که احتمالا بازم مساویه: ۲-۲ ! ای بوق. امیدوارم فقط مساوی نشه.. از الان تا شروع بازی؛ ۱:۵۱ دقیقه اس، تقریبا یک ساعت مونده.. ! دمم گرم اگه پیش بینی هام درست در بیاد. اما من همیشه به این جمله اعتقاد دارم توی فوتبال : " همیشه یه بازی برگشت هم وجود داره! " پ.ن ، این آپ کاملا فوتبالی بود و هدف اصلی اش اولا نشون دادن این بود که استقلالی ام و دوما اینکه همه بدونن چقدر واسه دخترا سخته که نمی تونن برن استادیوم ! ایشششش ! پ.ن ۲ ، به نظرتون نتیجه چی میشه ؟ فعلا!
سلام.. اوووف! از مدرسه نمیگم، چیزی نیست به جز هموون چیزای تکراری! از گشت ارشاد میگم. رفتیم به سوی پاساژ اندیشه. تیپ من از دوستام خیلی جلف تر بود، بنابراین سه چهار تا شماره ای گرفتم! با این تفاوت که طلا و نوا دو تا تیکه دریافت کردن! تا نصفه ی راه رفته بودم که برگشتم و طلا و نوا رو هم کشوندم. طلا: نمیگیرنمون! ببین اون دختره رفت تو. وقتی به اون چیزی نگفتن به ما هم.. همون لحظه یک خانوم از درون ِ پاساژ با همون دختر که طلا بهش اشاره کرده بود بیرون اومد. دختره هم مشغول جیغ و داد بود! طلا: نوا: ول کنید باب. بیاید بریم! بدووو الان تاریک میشه هوا ! دست من رو کشیدن. من هم سریع موهامو کردم توی رپوشم چون کش هم نداشتم که ببندم و همه اش از زیر روسری ام بیرون بود. متاسفانه آرایشم رو نتونستم کاریش کنم، جز اینکه سرم رو بندازم پایین. از در پاساژ وارد شدیم. خیالمون راحت شده بود. من که آستینامو داده بودم پایین دوباره آستینامو کشیدم بالا و طلا هم این کار رو کرد. ما سه تا : دو تا خانوم چادری، دم پله های ورودی ِ پاساژ : خلاصه یکی اشون طلا رو صدای کرد . طلا هم که روی ویبره بود جلو رفت. فاطی کماندو ۱: آستیناتو بکش پایین! طلا در سیم ثانیه این کارو کرد. زن به نوا نگاهی انداخت و ضایع شد چون همه چیزش خوب بود و سپس به من نگاه کرد که نگاهم به بیرون بودش! دو تا دختر رو دیدم که به ما اشاره کردن که چی شده، سرم رو براشون تکون دادم که نیاید تو! فاطی کماندو ۱: تو دختر! چند سالته..؟ من : پونزده.. شونزده! فاطی کماندو ۲: نگاهش کن. این آرایشه دختر پونزده سالس؟ من : نه این آرایش ِ دختر دوازده سالس! فاطی کماندو ۱: اصلا مگه اینکه اینا دختر باشن. طلا: خانوم توهین نکنا ! فاطی کماندو ۱ به من: مانتوت چرا اینقدر تنگه؟ من که از ترس داشتم خفه میشدم که اینا دیگه مارو بردن! من : خب چاق شدم تنگ شده .. فاطی ۲: چاق شدی؟ اوهوم. فاطی ۱ به چشمای معصوم و مظلوم من نگاهی انداخت و به فاطی ۲ چیزی گفت. بعد به من رو کرد و با دست اشاره کرد که برید. - فقط دیگه این مانتو رو نپوش! - باوش چشم! نمیدونید چقدر اون لحظه خوشحال شده بودم. حالا موبایلم زنگ خورده بود و ما طبقه ی پایین بودیم و داشتیم دهن یک فروشنده رو به خاطر یک النگوی پلاستیکی صاف میکردیم و نوا کم مونده بود با مشت بزنه تو دهن ِ مغازه داره! پانی: کجایی دختره ی ج....! ی ِ ....! ِ ک... .... ! من: پانی: من: وای نه نیاید! احتمالا اینا تا شب هستن.. چه گ.. میخوری؟ پانی: خب یه کاری کنید. شما ها برید بگردین، هر وقت خواستید برید خونه به من زنگ بزن. منم میرم میگردم! من: باش! قربونت! و بدین صورت، اون روز گردش ما کلا" به خاطر گشت ارشاد به هم خورد. هم پانی و عاطی رو ندیدم و هم کلی بهمون بد گذشت چون تا میو مدیم در دیدرس فاطی کماندو ها ؛ اسلامی میشدیم! میرفتیم یه جا دیگه یه ریخت دیگه. همه ی مغازه دار ها هم مسخره امون میکردن . خلاصه، به قول خودم فاک گشت ارشاد! فقط واسه اذیت کردن خوبند. پ.ن۱ ، من عاطی رو حدود دو ماه بود ندیده بودم. اون موقعی هم که دیدمش، بعد از یه سال دیده بودمش! پ.ن ۲ ، در آخر ما ساعت ۹ به خانه رسیدیم و تا من رسیدم خونه به پانی زنگ زدم! پ.ن ۳ ، به بابام که گفتم چطوری با ارشاد صحبت کرده بودیم ، بابام جوش آورد بعدشم گفت دیگه از این به بعد اصلا حوابشونو ندید! حالا خوبه اون دفعه وقتی به ما تو ماشین گیر دادن خودش فحشو کشیده بود هیکلشون ! پ.ن ۴ ، خط خطی همون کامنت یا نظره! خط خطی کنید دیگه. بای
سلام. چه عنوان خدایی ضایعی برای متنم نوشتم! حتما الان حالتون کاملا به هم خورده. همه اتون میدونید که من مدرسه میرم روشنگران، اما اینو نمی دونستید که همیشه توی ذهنم از روشنگران چی ساخته بودم: مدرسه ای کاملا سختگیر، معلم های پیرو بی حال، اصلا وقت اضافه نداریم! ، هرروز توی کتاب خونه ایم! ، ناظم ها گیر، سومی ها و دومی ها خرخووون و بچه مثبت! ، پیش دانشگاهی ها همه عینکی.. اما : اصلا تا الان سختگیری ندیدم! جز اینکه هِی میگن مقنعه اتونو درست کنید و اینا! معلم هامون همه جوون و خیلی خیلی باحالن به خصوص معلم زبان انگلیسی و فیزیک و به خصوص هندسه که همیشه لبخند میزنه! هر زنگ حدودا پنج تا ده دقیقه معلم ها وقت اضافه میدن! اصلا من نمیدونم کتاب خونه کجاست! چه شکلک لوسی بود، اه! به قول یکی دیگه از دوستام، روژین من رو اغفال کرد! - الوووو..الووو؟ -الوووو؟ بفرمای..ئید.. -الووو بوق بوق بوق بدین ترتیب تلفن قطع شدو من که فکر کرده بودم روژین قطعش کرده دوباره گرفتم. بعد دوباره همون صدا گفت: -بله؟ - هُشه چرا قطع میکنی گوساله؟ ( نکته: فحشی که پای تلفن دادم همین بود نه بیشتر! دوستان میدونن تیکه کلام من رو..! - ببخشید شما؟ - روژین منم دیگه! یکتا. - ببخشید، سلام یکتا جان. خوبی؟ من مامان روژین هستم روژین حموم. تلفن رو هم من قطع نکردم عزیزم، خودش قطع شد. من در اون لحظه: یعنی فقط کافی بود به جای گوساله همون تیکه کلامم رو میگفتم! کلا خیلی خجالت کشیدم و با خودم عهد بستم که هیچ وقت دیگه بهش زنگ نزنم! فعلا
سلام..
خنده ام میگیره.. وقتی ۲۳ خرداد بودش و من بعد از امتحان حرفه و فن، توی حیاط مدرسه با دوستام چی کار کردم. خنده ام میگیره وقتی به دوستام گفتم، برنامه ی باحالی برای تابستونم دارم و الان ..! حالا تابستون ما چطوری گذشت ...؟
|
About![]()
سلام. تقریبا" سر جمع مدت یک سال هست که این وبلاگ رو دارم. میخوام شروع کنم به پاک سازی یا نو سازی . به همه ی دوستام حتما" خبر میدم که بیان و وبلاگ جدید من رو ادد کنند. تا آخر خرداد این وبلاگ به فراموش شدگان سپرده میشه. پس تا کلاس اولی ها دومی نشده , بیاید تو .. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
پدرخوانده (مرکز رمز های بازی کامپیوتری)
پرتغال نه. "ماهی!!" |