تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام!

از خداحافظی کردن خیلی خیلی بدم میاد.. همتون بدتون میادش! من خیلی تا حالا سعی کردم از نت برم، معتادش نشم و اینا. اما نمیشه!

فکر نمیکردم با ورود به دبیرستان اینقدر سرم شلوغ شلوغ به توان هزاااااااااار بشه! فکر نمیکردم اینقدر به غیر از درس، چیزهایی (!) از نوع هایی (!) بهم گیر بده.. فکر نمی کردم یه روزی مجبور بشم به خاطر دنیای واقعی از دنیای مجازی و شادم فاصله بگیرم! دنیایی که خیلی وقت ها خودم نیستم توش!

سایت های مختلف؛ برن گم شن! جادوگران.. افسانه ها! همه برید بینیم باو!

یه کلمه ی ترکی بود میگفت بیا برو تو ...!! چی بود اگه یادم بیاد.. گیرگ؟ گیمگ؟ یه همچین چیزی!

اما؛ حدودا" چهار سال پیش وقتی که کلاس پنجم بودم و دوازده سالم بیشتر نبود مامانم بهم اینترنت یاد داد و بعد، ایمیل و آی دیش رو به من داد تا با استفاده از اون آی دی هم ایمیل های اون رو که اکثرا از طرف خاله ام بودش ، بخونم براش و اونم بشینه جواب بده. بعد از یه مدت خسته شدم از این کار و نگار اومد خونه ی ما تا با کام من، چت کنه! منم از اینایی هستم که اگه نگاه کنم یه دور همه چیزو می فهمم و یاد میگیرم.

و رفتن توی روم های چت رو هم یادیدم!

روم های مختلف رفتم و اکثرا همه عرب بودن. یه مدت گذشت و دوسه تا پسر ایرانی باهام چت کردن و من خر میگفتم ۱۲ سالمه و سریع بای میدادن! خیلی از اصطلاحات رو خودم یاد گرفتم، هی پیشرفته شد و دروغ هام شروع شد.. ۱۷ سالمه! اسمم بارانه!!! و ....

همه ی کسانی که باهاشون چت میکردم پسر های بیست سال به بالا بودن، اما همه خوب بودن. تا اینکه یکی اشون زد تو خاکی! خیلی وقت بود که باهاش چت میکردم. بعد از یه مدت بهش گفتم ۱۲ سالمه و اونم اعتراف کرد که ۱۴ سالشه!! و بعد خیلی باهاش صمیمی شدم تا اینکه گفت آدرس و زد اون وری و منم سریع باهاش دعوا کردم و بعد اون کلی فحش های بد بد بهم دادش. منم از نت بدم اومد!

چند وقتی نیومدم تا اینکه با یه آی دی ِ دیگه وارد نت شدم و روی های فارسی (پرشین روم ۵۶ خیلی باحاله!!! همه آی دی ها اون جوری!!!!!!) زیادی رو رفتم... متاسفم واسه ی ایرانی ها که از هیچ چیزی درست استفاده نمی کنن! همه ی روم ها از آی دیهای بی ادبانه و فحش و س.. و اینا تشکیل شده بود و من وحشت زده !! یه دختر بچه ی ۱۳ ساله ی مثبت ، چی از این چیزا میفهمه؟

خیلی خیلی خالی میبستم اون موقع. بعد یه سایت پیدا کردم و اینا و معتاد اون شدم و تا الان فکر میکنم اینقدر تجربه های مختلف توی نت داشتم که میتونم قبل از اینکه با کسی چت کنم بگم چطور آدمیه! سنم کمه، اما خیلی بیشتر از اینا مغزم بزرگ شده! اینو همه میگن.

خوشحالم که هر روز بهم ثابت شد، هر روز بیشتر از دیروز ... نت اصلا اصلا اصلا اصلا جای خوبی نیست. حتی برای استفاده های درست، حتی برای سایت های هری پاتری ، حتی برای سرچ گوگل!! حتی ۳۶۰ که آشغاله.. آشغال!

هیچ چیز توی این دنیای مجازی مفید نیست. فقط وقت تلف کردنه! چندتا استفاده هم بیشتر نمیشه ازش کرد.

خلاصه؛ من خیلی به نت معتاد شدم. دو سه تا وبلاگ زدم دوتا پیج ساختم سیصد و شصت چهار پنج تا سایت عضو شدم.. دیگه؛ آهان فیلم از نت سفارش دادم که سرم کلاه رفت و ....!

اینجا رو خیلی دوست دارم و دل کندن از کلاس اولی ها، حتی از جادوگران و افسانه ها و سیصد و شصت و فرندهای مسنجرم هم سخت تره! من خیلی توی نت بزرگ شدم، پیشرفت کردم و خدایی خوب جا افتادم.

خلاصه....، فکر میکنم بهتر باشه فقط تابستون ها بیام و چت کنم. اونم نه زیاد؛ و افراطی! آدم های نت زود پررو میشن!

هیچ چیز اینجا دیگه بعد از پنج سال شبانه روزی ول بودن توش؛ مزه ای نداره! چیز جدیدی نیست..پس چرا وقتم رو باهاش تلف کنم؟

شاید هر وقت دلم خواست و آن شدم اینجا رو هم دستی بکشم و آپ کنم! دوستای مسنجرم که خیلی خیلی برام عزیزن ؛ همه اتون رو خیلی دوست دارم و سعی میکنم هر وقت اومدم و آن بودید یه حال و احوالی بکنم باهاتون و دوستای دیگه ام هم همین طور. با همه اتون خیلی حال کردم ، دلم شاید واستون تنگ نشه اما همیشه یادتون هستم. شما پنج سال از زندگی ام رو باهام بودید!

ناراحت هم نیستم که از نت فاصله میگیرم. این طوری خیلی بهتر میتونم به زندگی ام برسم . به چیزهایی که واقعی هستند ، و راحت تر میشه بهشون اعتماد کرد ! چیزایی که میشه دید ..  نه با وب کم و .... !

 

برم گم شم که خیلی ور زدم.

تا آپ بعدی، تا احتمالا یه مدت زیاد ِ دیگه؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

بای!

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت16:25توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام.

ایشششش! خیلی از زندگی حرصم گرفته، دیگه هیچ چیزی بهم حال نمیده. تا یک مدت پیش از اینکه هر روز می اومدم نت کلییییی حال میکردم. اما دیگه نت هم حال نمیده! منتظر یک برنامه ی تلویزیونی بودم، که اونم دیگه حال نمیده! منتظر بودم با پسری که خیلی دوستش داشتم دوست بشم؛ اصلا حال نداد/ نمیده!

نمیتونم، نمیخوام، نمیکشم! از مدرسه بدم میاد، بیشتر از همه چیز توی دنیا! هر روز وقتی ساعت هفت صبح بلند میشم تنها آرزوم اینه که یکی از معلم هامون نیاد مدرسه! حتی اگه یکی اشون نیاد کلی واسم ...

 

از یه طرف، احساس میکنم مامانم خیلی انتظارهای بیخودی از من داره!

-چرا اینقدر شر شدی؟

-این دوستات کین؟ چرا اینقدر بی ادبن؟ نگرد باهاشون!

-چرا موهاتو سیخ میکنی؟

-همین دیگه! تو کلاس خوراکی میخوری تیکه میندازی، از مدرسه زنگ میزنن خونه!!

-چرا انضباطتت بیست نشده؟ آخه ادم توی ماه اول، اولین باری که رفته تو یه مدرسه چطوری میتونه انضباطش ۱۹ شه؟ مگه چی کار میکنی!

-چرا این همه پسر بهت زنگ میزنن!

باب، اصلا من میخوام گند بزنم به زندگی ام به کسی هیچ ربطی نداره.. وبلاگ نویسی هم بهم حال نمیده. تا الان اخلاقم خوب بودا؛ اومدم نت شدم مثه سگ! از دست اینا ... اه!

دوستام و خیلی دوست دارم. خانواده ام رو هم وقتی اخلاقشون خوب باشه، وقتی همه چیز رو به شوخی بگیرن دوستشون دارم!

کاش میشد هر آرزویی کرد بر آورده بشه..

کاش میشد؛

ولی نمیشه...

دلم تنگ شده واسه ی اینکه بریم مسافرت، بریم شمال!

چند سال.. یا چند ماه، یا یه مدت طولانی ِ که شمال نرفتم..... خیلی دلم دریا میخواد... دلم میخواد بشینم روی زمین شنی... پاهام رو توی شن های خنک فرو کنم... دوست دارم وقتی داره نم نم بارون میاد، روی ساحل دراز بکشم و بذارم صورتم خیس بشه.. دوست دارم.. خیلی دوست دارم الان سنگ بزرگی رو توی دستم بگیرم؛ به یک اتفاق بد و بد فکر کنم و بعد سنگ رو بندازم توی آب... تا اون اتفاق با سنگ به دریا برسه!

کاش الان میتونستم به خورشیدی نگاه کنم که داره آسمون ِ بالای دریا رو به خاک و خون میکشه.... چه حس مزخرفی! غبطه خوردن خیلی بده! کاش گفتن؛ بدتر.....

اما ای کاش الان میتونستم بپرم توی آب.. بذارم تمام افکار بد توی مغزم به خاطر وجود آب از بین بره.. بذارم مغزم، قلبم، احساسم..اعصابم.. آروم بشه!

چه خط خطی.. چه دیونه! چه خل، چه احمق! من خیلی گاوم.. خیلی همه چیزم! اما یه خوبی دارم، میتونم با هرکاری آروم بشم.. وقتی می نویسم آروم میشم.. منتظر محبتم! کافیه یکی دستی به شونه ام بزنه تا آروم بشم.. کافیه یکم بخوابم.. کافیه راه برم و نفس عمیقی بین یه جنگل از درخت بکشم! کافیه دوباره توی ساحل بشینم..

هر وقت شمال، یا جنوب می رفتیم که معمولا خیلی کم بود ، کارم همین بود! که ساعت ها بشینم و فکر کنم...

همیشه خیلی فکر میکنم... به همه چیز!

برم گم شم که گند زدم به اعصاب شما.. فقط یک لحظه همین الان اگه این مطلبو خوندی که واقعا موقع نوشتن بهش فکر نکردم؛ فقط دیدم دارم اینو مینویسم و الان تازه فهمیدم چی هست!! و هر چی توی مغزم بوده اینجا اومده و یک عمل عجیب و نا خود آگاهانه ای بود... الان فکر کن که دلت بیشتر از هر چیزی چی میخواد ...

! واقعا بهش فکر، همین الان دلت چی میخواد ؟

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت16:36توسط یک کلاس اولی تنها | |