تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام. چطورین؟  وای من امروز به شدت خوشحال هستم!  دیروز توی مدرسه نشسته بودیم و داشتیم جشن انجام میدادیم ، که توجهمون به بیرون جلبید !

من: اهههههه، برف!

طلا: اهههههه، برف!

شکول: اههههه، برف!

بهار: اههههه، برف؟؟

و متوجه شدیم برف و باد و همه چیز داره با هم میاد پایین و نشسته به مقادیری باحال ! کل ماشین های میردامادو که خالی از برف کردیم، ، کلی برف خوردیم. تمام جوراب من برف بود وقتی رسیدم خونه و بهار هم سرما میخوره احتمالا !! و اما ، دیشب هم برف شدیدی اومد. و من با سپیده ، یکی از دوستای پارسالم ، قرار گذاشته بودم که بریم برف بازی. همین طور که امروز ساعت 10 از خواب بیدار شدم و ساعت 11 از خونه رفتیم بیرون و به سوی پارک دم خونه روانه گشتیم! چهار نفر بودیم، دو تامون دختر و دوتامون پسر !! فکر بد نکن داداشم با دوستش بودن باب!

بعد هیچی برف بازی کردیم و این داداشم هی با گوله برف میزد به من، پسراهم که زورشون مثه شتر زیاده .. نفهم هم که هستن تو صورت میزنن !

بعد موقع برگشتنی داداشم و دوستش شایان از یه ور دیگه رفتن که به یکی از رفقاشونم سری زده باشن و منو سپید از یه راه دیگه اومدیم. داشتیم به ماشین ها برف میزدیم (با توجه به اینکه داداشم نبود! ) و دو تا پسره هم واستادن به ما برف زدن! منم حرصم در اومد رفتم بهشون برف زدم. بعد اینا دنبالمون اومدن و اینقدر اون برف زد و من زدم که صورتم میسوخت !! اونم موهاش خیس خیس!!

شال گردنشم افتاد تو گِل! خلاصه که خیلی خوش گذشت و ما داشتیم همین طور در حین برف زدن می اومدیم که داداشی و شایان از توی یک کوچه پیچیدن!

داداش: اههههه! خوبه اینارو 20 مین تنها گذاشتما!

و یه دعوای حسابی با اون پسرا کردن و مارو آوردن خونه !  ولی خدایی پسره خوب بود، خوبم برف میزد !

 

خیلی خوش گذشت و تازه منم آدم برفی ساختم، یه عکس خوبشو پیدا میکنم میذارم !! اسمشم گذاشتم خشایار!

شماها برف بازی نکردین؟؟؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت12:51توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام دوستان. زمستون داره نزدیک میشه، میدونید دلم وقت بود که برای یه برف درست و حسابی و زیاد تنگ شده بود. خیلی دلم میخواد یه برف قشنگ و توپ بباره، یه برفی که قشنگ یه هفته ای رو تعطیل شیم !

قشنگ یک متر برف بشینه، کاش کی بازم لوله ها بترکه! کاشکی یه عالمهههههه برف بیاد! یه عکس میذارم توی ادامه مطلب ، از هنرهای عکاسی ِ خودمه. ببینید نظر بدین!

ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت17:0توسط یک کلاس اولی تنها | |

بینگو!

من همیشه آدمی هستم که خیلی خیال پردازی میکنم و کلا خیلی زیادی واسه خودم حرف میزنم!توجه داشته باشید، منظورم آپ قبلی بود! اصلا بی ادب تو به شوور من چی کار داری، باب بذارید حداقل منتظر همین یه دونه بمونم! یه هدفی داشته باشم، اون شریف اینارو هم که من اگه قبولم بشم رتبه ام ۱ هم بشه هااااا ، شریف رام نمیدن!

خب خب خب، خیلی اولا که دلم براتوووون تنگ شده بود، ببخشید اگه شما نظر میدین ولی من نمیام نظر بدم تابستون و واسه اینکه ذوق کنید، عید! میام وبلاگتون اینقدر نظر میدم که سیم کارتتون بسوزه.(تیکه کلام یکی از دوستامه اصلا هم نمیدونم چه ربطی داشت به موضوع! )

برای جلوگیری از ضایع شدن من، بریم ادامه ی مطلب! پایه اید؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت16:14توسط یک کلاس اولی تنها | |

امروز داشتم ... راستی سلام! ....، امروز داشتم مجله رو ورق میزدم توی قسمت مشاوره اش چشمم افتاد به کلمه ی بیست سال دیگه یا بهتره یگم این عبارت!

هیچی همین طوری به فکرم افتاد که بشینم خودم رو توی بیست سال دیگه تصور کنم. خیلی مطلب خصوصی ِ ! اصلا هم لازم نیست بقیه بدونند، ولی اون چیزایی که میشه به بقیه گفت رو میگم.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت11:21توسط یک کلاس اولی تنها | |