تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

هایییییی

دوستای گلم چطورین؟ خوبین خوشین سلامتید؟

آقا دیدم حوصله ام سر رفته گفتم بیام یه آپ بکنم هم خودم یکم بخندم و هم شما نخندید! اولا که من دوتا مطلب بگم، یکی اینکه توی هر هفته خوردن دو بار ماهی اجباری هستش و اگه نخورید اون دنیا باید جواب بدین، اما حالا یه مسئله هم هست که میگن ماهی های جنوب ایران به شدت ایدز گرفتن و اگه بخورید یه اتفاق هایی توی شیکمتون پیش میاد که باعث میشه شما هم ایدز بگیرید و بمیرید. نحوه ی کشته شدنتون هم به این صورت هست که اول چشاتون زرد میشه بعد تو حدقه آب میشه، درد شدید داره و میسوزه و جزقاله میشین و .. بقیه اش به علت اینکه کودکان هم اینجارو می خونند ، سانسور میشه.

 

خالی بستم، تا میتونید ماهی کوفت کنید!

بعدم، چرا اینقدر با ماشین میرید بیرون؟ بابا پیاده برین! به خصوص پسر های خوشگل پیاده برید، که به نفع همه است!  هوا هم کثیف نمیشه.

 تا حالا اتفاق افتاده که واقعا از ته ته دلت از یه چیزی بترسی؟ مثلا"، من به شدت از سوسک میترسم. اصلا به قول شکیبا دوستم که میگه فقط کافیه به یکتا بگید روی لباسش سوسکه، در عرض سیم ثانیه همه رو در میاره!! اما باید دقت داشته باشید که من اگه سوسک رو از فاصله ی ده کیلومتری هم ببینم سکته میکنم. داداشم یه بار از این سوسک پلاستیکی ها گذاشته بود کنار کام، صدای جیغم رو ضبط کرد اگه پیداش کردم میذارم واستون.

اما راجع به ترس بگم. واژه ی ترس به نظرم بی معنی هست، ما از بعضی چیزا خوشمون نمیاد و بهمون نمی خورن و لذت نمی بریم از بودنشون. چندشمون میشه! مثلا من از روح و جن اصلا نمی ترسم، اما واقعا از مرگ می ترسم. چون تا جالا باهاش مواجه نشدم، نمیدونم چیه و چطوریه! چه حسی داره و ..! اما هیچ چیز به ترسی نمی رسه که به خاطر جون و آبروت داری. یه ترس نا خود آگاه!

من یه فیلم خانوادگی می دیدم که رفته بودیم رودهن. اونجا یه تیکه یه سگ از این پا کوتاه ها گوش درازا!! دنبال داداشم کرده بود. به جان خودم داداشم دقیقا ۵ سانت بالای زمین فرار میکرد! یعنی اینقدر تند می دوید که انگار داشت پرواز میکرد، به خدا راست میگم! این فیلم ته خنده اس!! اما واقعا نشون میده که آدم برای حفظ جونش هر کاری میکنه.

حتی اعتراف به قتل !..

میدونید که مترو خیلی مکان خوفناک، خطرناک و غیره ای هست برای کلا" دخترهای جوون و اینا. حالا من هم که از مدرسه اومده بودم و مقنعه ی جرواجر و موهامو همه رو ریخته بودم بیرون و اینا و داشتم می اومدم به سمت ایستگاه که یه دفعه چشمم به یک ون سبز رنگ با نوشته ی زرد " گشت ارشاد "مواجه شدم. اونا مستقیم به من نگاه میکردن و من هم مستقیم به اونا. همین که دیدم دارن بد نگاه میکنن، رومو کردم اون ور مقنعه ام رو سفت کردم.

بعد خانوم اومد جلو.. حالا منو میگید با سرعت نه ریشتر می لرزیدم.

خانومه: دخترم، سلام.

من: به خدا من نمیخواستم موهامو بدم از مقنعه بیرون خودش میاد. من اصلا این طوری نیستم، منو نبرید! من تازه از مدرسه اومدم.. من اونو نکشتم .. به خدا من نمیخواستم گربه هه رو دنبال کنم که بپره تو خیابون بعدم بپکه! جون تو راست میگم فاطی کماندو.. چیز، خواهر فاطی! تازه اون پسره رو هم من دیدم دختره رو کست ولی نگفتم ! اونم تقصیر من نبود، میترسیدم و ...!!

خانومه:نمنه؟

من: چی میگین؟

خانومه: میخواستم بگم اگه میشه این جا وانستا ممکنه اون دوتا آقا مزاحمت بشن. میخوای میترسی منم باهات بیام؟

من: دروغ میگی؟ یعنی نمی خواید منو بگیرید؟ یعنی باور کنم که برای اولین بار گشت های ارشاد با من کاری ندارن!

زن : ما که خیلی کایندیم!

 

و من بهتون بگم، بعضی هاشون بد هم نیستن!! حتی اگه شما مثه من به قتل هاتون هم اعتراف کنید از ترس!  

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت19:4توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام دوستای گلم! عاشق همتونم، اون آپ قبلیه رو ولش کنید میدونید که من کلا هر یه ثانیه یه بار اخلاقم تغییر میکنه خودمم نمیدونم چرا ! مثلا الان خیلی شادم، بعد پنج دقیقه دیگه دارم گریه میکنم.

 

حالا اومدم یه چندتا سوتی (دو عدد) بذارم از خودم که هم یکم بخندیم و هم بخندیم.

 

چند روز پیش از کلاس زبان اومدم بیرون. من چشام یکم مقادیری ضعیف هست و چون عینک تیپمو بهم میزنه، ترجیحا نمیزنم عینک. پس چشام هم چیزی رو نمی بینه! ( هفتاد و پنج آستیگماته ! ) بعد خیلی جدی داشتم میرفتم به سمت پژوی دویست و شیش نقره ای رنگ ، دقیقا ماشین ما بود دیگه! بدون نگاه کردن دقیق به راننده نشستم تو ماشین، در رو بستم و گفتم :

- دهنمونو صاف کردن!

چشامو که باز کردم با قیافه ی این طوری :  خانوم راننده مواجه شدم و تازه فهمیدم که ماشین رو اشتباه سوار شده ام!! قلبم ریخت و سریع پیاده شدم و گفتم: ببخشید!! اشتباه شد و دویدم سمت پژوی نقره ای پایین تر .. مامانم از خنده ترکیده بود، میگفت هی بوق زدم نیومدی این ور..!

 

شما میتونید خودتون رو در این لحظه جای من بذارید و فقط فکر کنید یه درصد من چقدر خجالت کشیدم !! دیگه تا عمر دارم اول پلاک نگاه میکنم بعد سوار ماشین میشم!

 

سوتی ۲:

 

پلاک ها توی تهران عوش شده دیگه، مال شما هم حتما عوض شده. نتیجتا پلاک خونه ی ما هم عوض شده و شده سیزده !! ( جون تو عدد قحطی بود؟ ) حالا کلا" و توی خونه ی پلاک سیزده یه خانومی زندگی میکنه به اسم نباتی !  ( مردمم با این فامیلی هاشون! ) بعد این مثینکه مولودی گرفته بود یا چی ، هر چی پیرزن بود تو تهران دعوت کرده بود خونش و تو آدرس گفته بود پلاک ۱۳ !!

حالا ما هرروز ۵۰ تا زنگ میخورد درمون، خانوم نباتی جون باز کنید!! خانوم نباتی، احترامم! خانوم نباتی، بمیر! و ...!

امروز صبح من خیلی خیلی جوش آوردم و زنگ آخری که خورد گوشی رو برداشتم و داد زدم :

- بمیری ، هم خودت هم اون خانوم چایی نبات ِ کثافت آشغال که دهن مارو به فاک برد . عوضی! گورتو گم کن خونه بغلی دیگه، اه ! به خدا یه بار دیگه زنگ اینجارو بزنید میگیرم از وسط جرتون میدم.

و گوشی رو گذاشتم، دوباره زنگ خورد و من برداشتم.

-هان؟

-از اداره ی برق اومدم، میشه در رو بزنید.

من : اِ ؟ .. چیزه، اون حرفارو شنیدین؟

-بله.

من : خب میدونید، اون نوار ضبط شده بود.. نه که فکر کنی من بودما !!  

و امیدوارم بترکه این خانوم نباتی با این مهموناش !!

 

فعلا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت11:51توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام،

 

دلم نمی اومد روی آپ مهسا آپ کنم اما دیدم دلم گرفته و بد نیست یه نصیحتی هم من ِ جزقل !! یا هر چیزی که دوست دارید بهتون بکنم. شاید خودم ازش چیزی یاد گرفتم!!

همیشه حس میکردم بین اعضای خانواده من با همشون متفاوتم.

من همیشه یک طرف و سه عضو دیگه ی خانواده امون؛ یک طرف دیگه بودند.

همیشه حس میکردم مسائل بدی که راجع بهش توی خونه بحث میشد؛ راجع به من بود.

همیشه احساس میکردم کسی بهم گوش نمیده.

فعل جمله های بالا رو این طوری تغییر میدم ماضی/حال/ آینده...

هنوز هم احساس نمیکنم بین این چهار نفر جایی برای من باشه. خودم رو تنها میبینم ولی نیازی هم بهشون ندارم و این نهایت نیازم رو میرسونه!! اما من قوی ام.. تا الان تحمل کردم و فقط چندسال دیگه بیشتر لازم نیست اینجا بمونم.. همیشه و هرروز یه بغض بزرگ تو گلومه.. گاهی وقت ها چشام پر اشکه، اما سعی میکنم به روی خودم نیارم.. کاش دفتر خاطراتم جایی داشت که اینارو بنویسم.. چون میدونم اعصاب شما هم خورد میشه..

 

و اما نصیحتم: هیچ وقت منتظر دیگران نباشید، هیچ کس حتی خانوادتون شمارو دوست نداره و هیچ کس برای شما کاری نمیکنه. خودت باید برای خودت بجنگی! خودت خودت رو دوست داشته باش! نذار بقیه بهت بگن چیکار کنی؛ خودت باش، خودت تصمیم بگیر.

همین!

بای.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت15:51توسط یک کلاس اولی تنها | |

بازم من دارم چیزی مینویسم ، و البته این بار امکان خفه شدن وجود داره ، منتهی یه اتفاقاتی افتاد و یه چیزایی دیدم که حیفم اومد یه خاطره برای همه کسایی که منت گذاشتن و اینجا اومدن تعریف نکنم ! حرف زیاد فکر کنم سر همه رو درد بیاره پس من برم سراغ تعریف خاطره !


- سلام ، مرسی ... تو خوبی ؟ ... چی ؟ یه نمایش جدید اومده ؟ باب من وقت این بوق بازیا رو ندارم ، خیلی قشنگه ؟ ... دارم وقت میزارما اگر حرف الکی زده باشی من میدونم و تو ... کِی شروع میشه حالا ؟ اوهوم ... باشه ... باشه ... ساعت 13.83 ... دیره ولی خودمو میرسونم !

اصلاً حال بیرون رفتن نبود ، کی حوصله داشت از این طرف تهران ، برای یه نمایشی که حالا یکی دو تا از دوستامون توش بازی میکنن ، بره آن طرف تهران ... اونم با مزخرفترین وسیله ای که شاید هیچ آدم عاقلی خودش رو به دست آن نمیسپره ، با نت !

خلاصه با هر زحمتی بود خودمونو رسوندیم ، منتهی همین که اومدیم سرمون رو بندازیم و از درب ورودی وارد بشیم یه نگهبان و یا نگهبان زاده‌ای جلومونو گرفت و کارت دعوت  خواست ، حالا بماند اینکه ما رو نکردیم اصلاً این نمایش برای خودمونه و با کلی دعوت و اینا ما رو خواستن که بیایم اینجا ، برای همین مجبور شدیم و یا مجبورمون کردن رفتیم و اقدام به موجودیت کارت دعوت کردیم ، زیاد سخت نبود ... هر طوری بود کارتمونم ردیف شد و وارد شدیم !

وای عجب تالاری ، الکی نبود *** اصرار میکرد که بلند شو بیا اینجا ،  تا وارد شدم فضای تالار منو گرفت ، جو خیلی باحالی بود ، یک عده روی سِن تالار ایفای نقش خودشون رو انجم میدادند و یک سری هم از تماشاچی های خوبی بودند ، مدیران و کارگردانان و غیره و غیره هر طوری بود تلاش میکردند تا بهترین نمایشی رو که سراغ داشتند به اجرا در بیارند ، ما نیز در گوشه ای از تالار مشغول تماشا بودیم که ناگهان ...

یکی از آشناهایی که از قضا یکی از بازیگرای اصلی نمایش هم بود ، زد پشت من و گفت : به به مری ، شنیدم *** میگفت داری میای ، اما باورم نمیشد تو بخوای وقتتو به این چیزا اختصاص بدی ، خلاصه بعد از کلی اِفه و اینا در مورد اینکه نمایش چطور بود و هنوز ادامه داره و دوست داریم تا آخرش بمونی ، یهو یه پیشنهاد مخوف به سرش زد و گفت : دوست داری بریم پشت صحنه ؟

منو میگی انگار اصلاً فقط برای این سوال تمام مدت داشتم به صحبتهای این دوستمون گوش میدادم ، واسه همین حرفش تموم نشده بود که من بله رو گفتم و راهی قسمت پشت صحنه شدیم ، وای وای ، اصلاً این قسمت دیگه قابل توصیف نبود ، نمایش کاملی بود برای همین حدس میزدم حداقل دویست نفر پشت صحنه به حالت دو و آماده باش برای هر چه بهتر شدن نمایش کارکنند ، اما چیزی که می‌دیدم اصلاً قابل قیاس با ذهنیاتم نبود ، برای همین دست از توصیف برمیدارم و میرم سراغ چیزهایی که از جای جای پشت صحنه جادوگران دیدم !

اولین نفری رو که دیدم *** بود ، برای هیم خیلی شاد شدم و بهش پیشنهاد کردم تک تک افرادی رو که هستند رو بهم معرفی کنه ، خداییش دروغ نباشه راهنمای خوبی بود ، برای همین از اینجا به بعد هر چیزی که مینویسم از زبان و ذهنیت *** هستش ... در ضمن بازیگرامون فکر میکنم دوست داشتند ناشناخته بمونن !

خب اولین روز که اومدم اینجا با این پسره آشنا شدم الان میبینیش که نشسته غمبرک زده ؟ آن یکی که میبینی داره از نردبون میره بالا ! تقریباً شاگرد خودمه و این یکی هم که این طرف میبینی عشق خودمه ، اصلاً اگر اینجا نباشه عمراً من رو توی این ایفای نقش نمیبینی ! ، وای از استاد برات بگم ، اصلا بزار بریم و از آن طرف شروع کنیم !

اینایی که این جا میبینی یه گروهی هستند که که اسمشون حزبه ، این طرف هم نیوچرچ هستند که مثلاً اومدن برای خودنمایی و اینا ، مدیرا بیشتر سر و کله زدنشون ب این حزبیاست ، منتهی تا دلت بخواد عشقشونم هست ، یادمه یه بار حس قدرت ! همه اینجا رو فرا گرفته بود و هر کسی از راه میرسید میرفت توی دفتر مدیریت و دعوا میکرد ، که آره اینا فلان ، نه اونا بیسانن ! اما آخرش چیزی که شد یه چند نفر بیرون شدند که اصلاً چیز جالبی هم نبود ، در حقیقت یکی از دوستیا بهم خورد و البته اگر دروغ نگم چون یه سری اصلاً از وجود این دو گروه بی خبر بودند و اینا میشه گفت یه دوستیایی هم شکل گرفت برای افزایش و اینا !

خب این دوستیا زیاد دووم نداره ، هر چی هست اینی رو که الان میبینی با آنی که آن ته نشسته یه دعوا مفصل کردند ، البته چیز زیاد مهم نیست ، قضیه خوردن گوشت و استخوون و ایناست منتهی باعث شد حداقلش یه سریایی یه وقتایی شناخته بشن ! خب از اینا بگذریم به استاد میرسیم ، اینا وقتی دیدن این صحنه زیاد جاب نیست و میتونن خودشون رو بیشتر پرورش بدن رفتند و رو به پیشبرد جایی گذاشتند . خداییش الان منم نمیتونم دیگه خودمو بین اینا جا کنم !

وای این پسره رو میبینی ، یه عمری عاشق آن دختر آخریه بود ، جان خودم یه سالی گفتم اینا آخرش با هم ازدواج میکنن ، فکر کنم در صددش باشن ، البته اگر ازدواج جایی باشه فکر نکنی گل و بلبل و ایناست ها ، بزار برات آن طرفیشم بگم اگر به این عکس نگاه کنی شاید قضیه رو بفهمی !

سپس عکسی رو که روی میز یه پسر جوون مو سیخ سیخی بود رو نشون داد ، هر چیزی که بود دو تا پسر بودد که از دو طرف دستشون رو گردن یه دختر انداخته بودند و از دو طرف کمی او رو طرف خودشون میکشیدند ... ، آره خلاصه این عکسی رو که میبینی ، آخرش این دختره از وسط جفتشون در رفت و رفت پیش یکی دیگه . حالا اگر فکر میکنی این بهترین داستان عشق و عاشقیمون بود بزار این یکی رو برات تعریف کنم !

این دوستمون رو میبینی ؟ یه روز یه دختری رو دوست داشت ، بماند اینکه همه میگن روزی یه بار عاشق میشه اما ناگفته نماند یهوو دختره که خیلی باهاش دوست بود و مثل خواهر و برادر میدونستند همدیگه رو ، یعنی یه طورایی راز دار ! اومد به پسره گفت : یکی رو دوست داره اما نمیدونه چطوری بهش بگه ،پسره رو میگی ؟ در حالی که کلی شوکه شده بود انواع و اقسام بهترین راهنمایی ها رو برای دختره گفت ، منتهی دو ماه بعد وقتی که پسره از دختره بر اثر مسائلی که گفتن نداره جدا شد ف فهمیدیم این پسره همون استاد راهنمایی بوده که در حقیقت بهترین راهنمایی ها رو برای رسیدن دختره به خودش مطرح کرده بوده ، در عین بیخبری !

به اینجا که رسیدیم دیدم ، یکم رفت تو هم ، شاید میدونستم دیگه قضیه خودش چیه ، چون برام تعریف کرده بود که چطور چیزهای بزرگ زود و زود از بین میرن ... برای همین دیگه زیاد پا پاچش نشدم ، اما همون موقع یه نامه ای رو درآورد و به من داد و خدافظی کرد و رفت ... تا جایی که یادمه کلی دیگه پشت صحنه گشت زدیم و کلی داستان دیگه شنیدیم ، اما وقتی دوباره به فکر نامه افتادم که توی راه خونه بودم ! وقتی بازش کردم دیدم هر چی که دیدم بازم توی نامه تکرار شده و یه طورایی مرور خاطرات امروز من بود تا جایی که به دو پاراف آخر رسیدم !

آره ... توی اینجا اعم از دوستیهای جدانشدنی دو برا در و دعواهای چندین ماهشون دیدیم ، یک دوستی که به رابطه پدر پسری ختم شده ، دوستی که به رابطه خانوادگی ختم شده ، حتی کار به بیرون نمایش هم کشیده ، کلی دغل بازی خنده دار هم توی اینجا داشتیم ، انتخابات و رای گیری و گروه سازیهای مختلف و تعصب ها و برنده و بازنده های مختلف ، گریه کردنا ، شادی کردنا و تولدها و هدیه دادنا و هدیه گرفتنا ! کسایی رو دیدم که تا شب باهاشون خندیدم و کسایی بودن که تا صبح باهاشون گریه کردم و دلداریشون دادم .

خلاصه آنقدر با این دوستان و این فضا عیان شدیم که بهترین ایفای نقش رو این پشت صحنه میبینم ، در حقیقت روی سِن هر کسی حرکتی هم که میکنه مربوط به این پشت صحنه است ، واسه اینه که وقتی اَزم پرسیدی اینجا واقعیه ، گفتم واقعی تر از زندگی ، حتی آنقدر که از وقتی با اینا آشنا شدم که مشکلات خودم یادم رفت ...

یادمه آن شب خیلی به تالار و نقش و بازی و داستان و نامه و زندگی فکر کردم ، قشنگ بود ، زیبا و عالی ... دوست داشتم بین آنها زندگی کنم و از آنها باشم ... آخه این همه رفاقت و قهر و آشتی و دعوا زندگی بود ... آره آن روزی که رفتم توی دنیای جادوگران زندگی کردم !


پ.ن : یک خط تغییر کرد ... ببخشید دوستان ! ( اونایی که دیروز نخوندن یکم ضرر کردند :دی)





+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت23:36توسط | |