|
سلام، چند روز بود که دلم میخواست برای ۸۷ یک نامه بنویسم. یک نامه که دلم میخواست از اول تا آخرش گریه کنم.. یک نامه که وقتی ۸۷ با دست های لرزان صفحه ی تا شده اش را باز میکرد و اولین خطی که میخواند بغضش را میترکاند: نامه با این کلمه آغاز میشه..: میخوام گریه کنم.. البته کلمه نیست، اما در یک کلمه خلاصه میشه: گِله! در هزاران کلمه ی دیگر هم خلاصه میشه. اما حالا که ۸۷ رفته و من میخوام این نامه روبراش اینجا بنویسم تا اگر هنوز در روز سی ام اسفند اینجاها می پلکه، این رو ببینه و بخونه! نمیخوام ازش گله کنم، من فقط میخوام گریه کنم.. پارسال با خوبی و خوشی شروع شد. پارسال که میگم، منظورم همین ۸۷ هست که حالا داره آخرین نگاهاشو به این دنیا میکنه و به سمت ِ آفریدگارش میره. تقصیر اون نیست که شاید سال خوبی نبوده! کی گفته بد بوده؟ بد نبوده؛ فقط باعث شد که .. من بخوام گریه کنم.. شاید علت اصلی اش این بود که هنوز سه ماه از این ماه نگذشته بود که امتحانات ِ سخت ِ خردادمون شروع شد. بعد هم که تابستون شد و من .. من فقط یک چیز میخوام: میخوام گریه کنم.. میخوام گریه کنم برای کسی که دوما اول ِ تابستونم رو تا اواسط ِ مرداد به پاش گذاشتم. کسی بود که هروقت توی چشماش نگاه میکردم لبخندم رو میدیدم. لبخندی با خجالت..چیزی فراتر از من و خودم در او وجود داشت. هیچ کس نمیتوانست من را آرام تر کند، هیچ کس.. من میخوام بهش بگم چقدر دوستش داشتم. و چقدر فرصت ما کم بود.. هنوز هم میخوام گریه کنم که خودم باعث ِ شکستن ِ اون همه خوبی شدم.. اما این چیزها ارزشی نداره. من فقط میخوام گریه کنم.. قضیه ها ادامه داشت تا اون اتفاق وحشتناک و مرگ شوهر عمه ام که امیدوارم الان توی بهشت از اون بالا مراقب پسرش و عمه ام باشه. عیدتون مبارک بابک جون. خیلی چیزها هست که من بخوام براشون زار بزنم، اما من نمیخوام زار بزنم. فقط میخوام گریه کنم.. سال ۸۷ تا مهر برام مفهومی داشت و از اون به بعد، فقط تبدیل شد به ابزاری برای هدایت ِ درسهام. و این دو سه روز ِ گذشته که همش در این فکر بودم : که میخوام گریه کنم.. خب، اما حالا دیگه وقت ِ گریه نیست. چرا وقتی یک سال تموم شده باید گریه کنیم؟ کی همچین چیزی گفته؟ من نمیخوام گریه کنم..بهترین اتفاقات هم در سال ۸۷ افتاد: مامان بزرگم یک سکته رو رد کرد و الان حالش خوب و خوب تر شده! چرا نباید جنبه های خوب ِ دیگه ای رو هم توی ۸۷ در نظر بگیرم؟ سال ۸۷ حالا که داری میری، اثرات بدت رو هم با خودت ببر... هر چی پیش اومده که هرکی ناراحت شده ببر.. چون همه میخوان گریه کنن..
ولی من نمیخوام گریه کنم.. من میخوام بخندم! میخوام ۸۸ رو بایک لبخند بزرگ شروع کنم! میگن هرجا باشی تا آخر سال اونجایی : من امسال داشتم آرایش میکردم که بابام داد زد بیاید عکس بگیریم! فکر کنم تا آخر سال باید دکتر پوست رزرو کنم... خب، پس به جای گریه کردن.. بیایید خوشحال باشیم که ۸۷ آبرومندانه رفت و یک سال ِ جووون تر اومد. و ما هنوز هم دست خوش ِ بازی ِ سرنوشت هستیم. پس، من دیگه اصلا" نمیخوام گریه کنم.. عیدتون مبارک. بای
--- امروز ، صبح زود در مدرسه---- هر کی از در کلاس وارد میشد: من درس نخوندم بگیم امتحان نگیرنا !! ما: اوکی! اوکی! --- زنگ آخر : بچه ها، ما درس نخوندیم ورقه سفید بدینا !! ---- پایان امتحان ، ملت : **** اما آب بازی ِ ته خنده بود! یقه ی طلا رو گرفتم هم چین خالی کردم تو لباسش! جلوی ناظممون. ستاره ی بدبخت هم که نشسته بود کل هیکلشو خیس کردیم رفت نشست زیر آفتاب! ---- (اونایی که جلوی اسماشون بوقی هست دوستای اسپشیالن!! ) اما همین که زنگ آخر خورد و بچه ها، همون اکیپ خودمون دور هم دیگه جمع شدیم متوجه شدم واقعا دلم برای همه تنگ میشه. میخوام از همه با یکمی از خصوصیاتشون صحبت کنم!!.. نگار ؛ دلم برات تنگ میشه.. دلم برای اینکه غر بزنی: درست بشین! تکیه نده..برسون!! همه ی حرفات تنگ میشه. شمیم؛ خیلی دختر خوبی هستی. دلم برای ساکت بودنات تنگ میشه! صبا ؛ بوقی!! دلم واسه این تنگ میشه که سرم داد بزنی ساکت باش! بشین..!! دلم تنگ میشه واسه اینکه از کلاس بیرونم کنی، بخندیم! نمایش بازی کنیم.. واست کادو بگیرم.. همدیگرو مسخره کنیم! سحر ؛ دلم واسه ی مهربونی ات تنگ میشه. المیرا ؛ بوقی!! دلم واسه شوخی شهرستانی هات، جنبه ی زیادت، عشق و عاشقی ات!! ، تیپ پسرونه ات، رژیم گرفتنت ، لهجه !!، موهای بلندت و همه چیز تنگ میشه.. پریناز ؛ بوقی!! قورباغه ی خالخالی ِ غرق شده..حیف که آبله مرغون داری وگرنه دلم واسه خندیدنات، صدای کلفت و بلندت !!، مسخره کردن معلما ، دعوا کردن، تیکه هات تنگ شده.. پگاه ؛ دلم واسه ی خاطره های لوست تنگ میشه! طلا ؛ بوقییییییی!! تو رو که خیلی دلم واست تنگ میشه.. واسه ی هیچ گفتنات، شر بازی ها، مسخره کردنا، پایه بودنت، قلب صافت، گریه واسه پارسال و اینا، لطافتت و موهات!! تنگ میشه. میای که بریم بیرون !!! تهمینه ؛ ووویی، تو هم خیلی عشقی تهمینه! دلم واسه زن رستم افسانه ؛ دلم واسه خر خون بودنت، واسه دیوونه بودنت، واسه بغل دستی ِ پارسال بودنت، واسه درس خوندن با دست !! ، واسه پفک خوری ات!! تنگ میشه. مانا ؛ بوقی!! دلم واسه جوش زدنات، واسه دل درد هات، واسه خندیدنات، واسه ی فکر های مزخرفت!!، واسه ی اینکه پایه ای .. واسه اینکه هر روز با یکی دوستی!! درسا ؛ بوقی!! دلم واسه ی شر بازی هات، دلم واسه آب بازی باهم، دلم واسه صدای بلندت ، دلم واسه تیپ و رفتار پسرونه ات، دلم واسه ی تیکه هایی که تو کلاس میندازی، ولم واسه ی نمره گرفتنات!!، دلم واسه ی بسکتبال عالییییی ات، دلم واسه پسر بازی ات که گذاشتی کنار تنگ میشه! زهرا ؛ دلم واسه اشکت دم مشکت بودن تنگ میشه. دیووونه ای تو دختر!!!! دلم واسه پیرمردی ات تنگ میشه، پیر مرد ِ ولخرج !! آیسان ؛ وای مجیک!! دلم واسه ترک بازی هات، رو نرو بودنات، مثبت بازی هات، بچه بازی هات و وول خوردنات تنگ میشه! مجیکی دیگه!! آیدا ؛ دلم واسه خندیدنات ، ادا در آوردنات ، عربی رقصیدنات!! ، ابرو قیچی کردنات که البته دیگه نکردی !!، موهای ژولیده ات که از منم بدتره؛ تنگ میشه. پرشیا ؛بوقی!! دلم واسه فرانسوی حرف زدنت، دلم واسه اسمت، دلم واسه مسخره کردنت، دلم واسه مثبت بودنت، دلم واسه نقاشی هات، دلم واسه دست ِ سنگینت تنگ میشه. بهار ؛ بوقی!! دلم واسه پریدنت بغل شکول، واسه مسخره بازی هات، واسه پسر بازی هات، واسه موهای ژولیده ات، واسه عینک شیکوندنات، واسه پایه بودنت، واسه راه رفتنت، واسه شل و ولی ات!، واسه خط چشم هات که هیچ وقت پاک نمیکنی!! واسه اینکه معلم عربی امون بهت منفی بده، تنگ میشه! ستایش ؛ دلم واسه ساکتی ات تنگ میشه. شکیبا ؛ بوقی!! دلم واسه پشه ات، واسه موهات، واسه ابروهات، واسه اخراج بازی ها ، سی دی قایم کردنا، بیرون نیومدنا، صدای کلفتت تنگ میشه. ساناز ؛ دلم واسه هووو کردنت تنگ میشه! دختر خوبی هستی. ستاره ؛ بوقی!! دلم واسه اذیت کردنت، واسه موهات، واسه داداشت شقایق ؛ دلم واسه تیکه های خنده ات تنگ میشه.. خیلی ارومی تو! آهان راستی مرسی که اون روز شلوارتو دادی من! ریحانه ؛ بوقی! دلم واسه زیر چشات که سیاه میشه، واسه تقلبات، واسه اینکه معلما جاتو عوض کنن، واسه آندوسکپی !! تنگ میشه. آنیتا ؛ بوقی!! دلم واسه ازراییل بودنت تنگ میشه! دلم واسه اینکه خیلی ریزی هم تنگ میشه!! محدثه ؛ بوقی!! تو هم که آبله مرغون گرفتی رفت..!! وایی محدثه دلم واسه مسخره بازی هات، واسه اینکه همیشه تو مارو میخندوندی، واسه تیکه هات سر کلاس، واسه تیکه هات سر صف و هر چیزی که میگی که ته خنده است، تنگ میشه..! دلم واسه پریدنات تو وسطی ام تنگ میشه.. بچه ها؛ دلم واقعا این ۱۵ روز برای همتون تنگ میشه. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید، عید نوروز رو به همه پیشاپیش تبریک میگم. و آرزو میکنم زیر سایه ی بزرگ تراتون، یک زندگی ِ موفق و آبرومندانه و همون چیزی که خودتون میخواید داشته باشید. تا بعد،
سلام. حالتون چطوریاس؟ این روزها همه به دنبال آهنگ های جدید و مزخرف ی ساسی مانکن هستن (پاستوریزه و نیناش ناش!) البته من خودم از عاشقان ساسی هستم اما واقعا این دوتا آهنگشو دوست ندارم. فاز ساسی رو نداره...! حالا هر چی اما خودم چند وقته ناجور رفتم تو موده آهنگ های خارجی آروم. به خصوص اگه خواننده اش کسی مثه بیانسه یا کلی کلارکسون و به خصوص اشلی سیمپسون باشه. بنابراین یکی از مطلب هامو بر اساس یکی از آهنگ های اشلی (ال.او.وی.ایی) این آّهنگ برای بار اول فقط باعث شد من چند لحظه چشمامو روی هم بذارم و واقعا به صداش گوش کنم. بار دوم سعی کردم یکمی بفهمم چی میگه! و بار سوم که خیلی از این آهنگ خوشم اومد خواستم بهش فکر کنم. به این فکر کنم که اگه من پسر بودم چی کار میکردم. همیشه این رو بهش فکر میکردم ولی مثلا به چه چیزایی: وقتی تو تابستون به مرغ بریون تبدیل میشدم تو رپوش و روسری! و اونوقت بود که فکر میکردم If I were A boy میتونستم با آستین کوتاه بیام بیرون نه با مانتو و روسری! اما امروز میخوام قشنگ به این فکر کنم که If I were A boy ...؟ چه ادامه ی قشنگی میشه برای این گذاشت؟ اگر پسر بودم که نیستم.. دل دختر هارو نمیشکستم. با دخترهای چاق دوست میشدم چون اونا مهربون تر هستند! همیشه دنبال بهترین از هر نظر بودم اگر لیاقتشو داشتم. تلاش میکردم که اول خودمو خوش بخت کنم و بعد جفتم رو پیدا کنم و خوش بختش کنم! اما حالا که من یه دخترم پس بیام به جای اگر و اما و ای کاش یه چون بذارم. پس چون من یه دخترم > میتونم برای خودم افتخار بیارم. میتونم برای ایرانم افتخار بیارم! میتونم یک مرد واقعی باشم! میتونم یک شیر زن باشم! میتونم یک دختر موقر باشم. میتونم درس بخونم. میتونم زیباترین ادم روی کره ی زمین باشم. میتونم خواننده شم و تو! هر آرزویی داشته باشی چون دختری و چون پسری میتونی بهشون برسی! اما اگر من یه پسر بودم نمیتونستم آرزویی داشته باشم. باید سعی میکردم! پی من به دختر بودنم افتخار میکنم.. If I were A boy, But I'm A giRl!! تازه اینا پسران: حالا اینا دختران: ----- لیریکسشم بخونید، بد نیست.
سلام. آپ های این یک ماه توی همه ی وبلاگ ها بدون استثناء یا در مورد عیده و اینکه میخوان ابرو بردارن ( ما که ول این ورا هستیم و خبر تازه ای نداریم، به جز اینکه حامد-**ا (!) که یکی از دوستان دوستم هستش (دوستم دختره بوقی) ، خبر جدید داده که ترشی تو تجریش ارزون شد! در ضمن من اصلا سر این قضیه ی چاق شدن ِ جسیکا سیمپسون اعصاب ندارم! خیلی دارن بیچاره رو اذیت میکنن! اه. یا اینکه یک مسئله برای آپ به وجود آمده. چهارشنبه سوری.. جشن های هالویین خارجی ها رو دیده اید، شاید چهارشنبه سوری ما هم باید یه چیزی به اون اصولی باشه. نه یه علتی برای نشون دادن خفن بودن و نترس بودن ما! این خفن بودن ما رو نشون نمیده، ضعف مارو نشون میده. حتی حماقت هم نیست، این یعنی ضعف که کسی دوست داشته باشه خفن تلقی شه به خاطر اینکه بمب میزنه و نمیترسه یا نارنجک نگه میداره تو دستش بترکه!! من احتمالا این چهارشنبه سوری ول خیابون های بسیاری باشم، اما میدونید چیه: من عینک شنا میزنم! و اهمیت هم نمیدم که کسی بگه این چقدر خزه و نمیدونم : "اهههه اینو با عینک شنا اومده" ! مهم اینه که من عاقل هستم و چشمام رو دوست دارم. من با عینک آفتابی یا شنا: ------ استقلال این نوشته رو با آبی مینویسم. دوست دارم بدونید که من همیشه استقلال رو دوست دارم و به عنوان یک طرفدار واقعی، از تیمم حمایت میکنم. اگر تیم من ببازه واقعا ناراحت میشم اما حتما" حقش بوده ببازه و این باخت رو با تمام وجود قبول میکنم. اما اگه مساوی کنه واقعا اعصابم داغون میشه، مثل بازی پرسپولیس.. مثل بازی ذوب آهن! و من نمیدونم چرا مسئولان نمیخوان قبول کنن، بالاخره مردم از همین مساوی ها صداشون در میاد! و این بار نه تنها با استقلالی ها، با پرسپولیسی ها هم روبرو میشید!! ------ شعور ! شعور چیز خوبیه، احساس میکنید؟ من فکر میکردم بعضی از معلم ها واقعا شعور ندارند و امروز واقعا به این مطلب رسیدم. نه تنها بعضی ها، خیلی هاشون!! اعصاب ندارن میتونن معلم نشن! ------ بستنی چند میوه ! نمیدونم چرا خیلی وقته دلم بستنی میخواد.. خیلی خیلی وقت هاست.. همش دارم خودمو میبینم که بستنی بخورم! اه کاش تابستون بشه.. دعا کنید زودتر تموم بشه. ( من در حال حاضر دارم به شدت امتحان نیم ترم میدم! بعدش میام یه آپ توپ ِ عیدی میکنم! )
سلام.
بذارید موضوع امروز که در مورد عشق و عاشقی و ایناست رو با یه مقدمه شروع کنم. شاید این مقدمه یکمی مسخره باشه، اما مقدمه است! باید بخونی اش: یه دختر و پسر روی یک صندلی درون یک پارک پشت چند درخت دست در دست هم. (قید مکان!) دختر: بی اف عزیزم. میبینی ما چه عشق سالمی داریم؟ هیچ کسی رو دیدی که مثله من و تو به هم وفادار باشه؟ *فلش بک به چند روز قبل* همون دختره با یک پسر دیگه نشسته اند در همون قید مکانی، فقط قید حالتشون دعوایی ِ ! دختره: چرا منو اذیت میکنی؟ بوقی من به جز تو هیچ کسی رو ندارم. من فقط به تو وفادارم.. عشق ما پاکه.. توضیح: لامصب جمله هاشم عوض نمیکنه که اگه اون دو تا پسر بخت برگشته دوست هم دیگه بودند، نفهمند! پسره: میدونم عشق ما پاکه. من هم فقط تورو دوست دارم، رز گل من! چند روز بعد، پسره با یک دختر دیگه اس (دختره ۱۳ سالشه مثلا!! ) -عزیزم، میدونی که من فقط به تو علاقه دارم؟!! من حتی روز تولدتم یادمه. -خدایی؟ -اره.. خرداد.. -ولی من تیر هستم! -اِ؟ پس کدومشون خرداد بود؟ (روبه دختره): میدونستم تیری، ولی میخواستم بگم من خردادم! ---- اینها همه یه چیز رو نشون میده! دیگه خبری از اون عشق نیست که توی کتاب های قشنگ قشنگ نوشته میشه. عشق هایی که آخرش به مرگ ختم میشه، عشق هایی که پر از لبخند و مهربونی و غم و غصه و اشک است. اما پشت همه ی اونها، آرامشه.. عشق هایی که اعتماد هست. من داشتم امروز فکر میکردم، چرا ما دخترا (یا حتی شاید شما پسرا!) باید توی دوستی هایی خودمون رو شرکت بدیم که میدونیم به هیچ جایی نمیرسه.. من الان خودم یه دختر شونزده ساله ام، میدونم که دوستی من با یه پسر نه یه نفع منه نه به نفع اون. فقط یه چیزی برای وقت تلف کنیه! این دوستی ها ارزش آدم هارو کم تر میکنه، میدونید چی میگم؟ چرا ما دخترا باید هر روز توی مدرسه یکی امون حالش گرفته باشه؟ چرا باید زار بزنیم : "فلانی باهام بهم زد! " - "فلانی دوست دختر داشت! " یا هر چی. چون ما هممون فکر میکنیم پسری که باهاشون دوست میشیم همون پسریه که سوار اسب سفید برامون فرستاده میشه. اما فکر نمیکنم ممکنه اون یه فکر دیگه ای در مورد ما بکنه ، مثلا ما براش باشیم مثل اون دختری که با اسب سفید اون پسر میاد پیشش! چرا فکر نمی کنیم هر عملی از طرف یک پسر یا یک دختر میتونه یه منظور بد داشته باشه؟ چرا سعی میکنیم توی همه چیز بد بین باشیم اما توی دوستی هامون بازهم اعتماد میکنیم. الان نیاید نظر بدید بگید: باز تو عاشق شدی؟ اوه اوه.. من برم یکی داره میاد خونمون، بریم فیلم ببینیم. آهان دخترای عاشق! به حرفام فکر کنید! بد نیست.. به جون تو!! فعلا ویرایش : یه چیزایی هم مونده بود در مورد این دوستی های بیخود. باعث میشه ارزش آدمها کم تر بشه، میدونید چی میگم؟ مثلا" همین که من با یه پسر دوست میشم و بعد شکست عشقی میخورم دیگه هم از پسرا بدم میاد و هم از خودم. از اونها همیشه بد میگم، این خودش باعث میشه یه جوری ارزش یک آدم یا همه ی آدم ها برام کمتر بشه. البته اینا به افسردگی هم بر میگرده.. در کل، من این لیریکس رو خیلی دوست دارم. ارزش داره یه نگاهی بهش بندازیم..! (واسه اینکه طولانی نشه میذارم تو ادامه ی مطلب)
دکتر نشسته بود و از بالای عینک به من چشم غره میرفت. مامانم از سمت راست به حرف ها و غر زدن هایش ادامه میدهد : << بله دیگه دکتر، هیچی که نمیخوره! ظهر میاد خونه میشینه پای درس تا شب ، شب هم که میشینه سوسیس و کالباس و اینا میخوره بعد هم میکپه! اینم شد تغذیه؟ >> من چشم غره میرم بهش و مامان با یه حرکت ضایع در حد آرم بی ام و ِ بهم میگه حالا یکم پیاز داغ اضافه کردم. تازه اون موقع بود که دکتر عینکش رو داد بالا و بعد دید نمیتونه به چیزی دیگه ای خیره بشه دوباره برگشت به سمت من. کم مونده بود وسط دفترش بلند شم و مثل فیلم های ژاپنی روی هوا راه برم و بعد یه جفت پا بزنم تو فکش. دکتر گفت: << مشکل تیروئیدی داره؟ >> تا اومدم جواب بدم، مامانم گفت: << نه بابا دکتر، مشکل تیروئید؟ >> دوباره من چشم غره میرم. دکتر بلند میشه و میاد سمتم. دستش رو به سمت گلوم میاره تا تیروئیدم رو چک کنه؛ اما من که فکر کرده ام به فکر خفه کردنم افتاده ( یه نتیجه ی منطقی از نگاه های خیره اش گرفتم! دکتر با اخم میگه : << آمپول که نمیزنم. یه معاینه است. درد هم که نداره. >> بعد گردن من رو محکم میگیره. جلوی روم یه آینکه هست.. میبینم که خون به صورتم دویده. دکتر میگه : << آب دهنتو قورت بده.. >> میخوام بگم اینقدر سفت گرفته که نمیتونم، اما زبون کوچیکه ام هم زیر دستای دکترس!! دکتر بعد از دو سه باز آب دهن قورت دادن من؛ نا امیدانه به سوی میزش میره و من گردن خودم رو توی آینه میبینم که قرمز رنگ است و فقط به اندازه ی جای ده تا انگشت خپله سفید شده!! (جای انگشتاش بود دیگه! ) دکتر میگه : << دخترتون از نظر تیروئید سالمه! نمیدونم چرا میگید نسبت به هم سن های خودش ریزه!! >> شفاف سازی کنم: شما دوستان من رو درخت های بلند خیابون پهلوی تصور کنید. من رو این تصور کنید: یک نهال کاشته شده (تازه!) . بعد تازه خانوم دکتره میگه قد ۱۶۰ برای سن ۱۶ سال خیلی هم خوبه!! من و مامانم رو به دکتر : << دکتر : خلاصه که دکتره هر چی قسم میتونست خورد که هیچی نمیشه و حالا یه عکس بگیرید و اینا و در آخر نتیجه این شد. دکتر با آرامش دستی به سرم میکشه، دلم میخواد این دست ها رو از گردنم دور کنم چون هر لحظه امکان داره دوباره به تیروئیدم شک کنه.. << دختر گلم باید قول بده که دو لیوان شیر رو حداقل بخوره. >> تودلم میگم: << فاک یو! >> << اگه نخوری همین طوری نخود میمونی بعد همه میزنن تو سرت! >> << حداقل گردنم رو نمیگیرن..>> مامانم وسط حرف من میدوئه و تشکر میکنه و سپس، ما دست از پا دراز تر برمیگردیم. راستی گفتم دست از پا دراز تر داشتم به یه موضوع فکر میکردم که خیلی خنده ام گرفت. هیچ فکرشو کردید اگه قرار بود...؟؟ من برم گم شم، فعلا! راستی شما هم حتما" شیر بخوریدا!!
|
About![]()
سلام. تقریبا" سر جمع مدت یک سال هست که این وبلاگ رو دارم. میخوام شروع کنم به پاک سازی یا نو سازی . به همه ی دوستام حتما" خبر میدم که بیان و وبلاگ جدید من رو ادد کنند. تا آخر خرداد این وبلاگ به فراموش شدگان سپرده میشه. پس تا کلاس اولی ها دومی نشده , بیاید تو .. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
پدرخوانده (مرکز رمز های بازی کامپیوتری)
پرتغال نه. "ماهی!!" |