تبليغاتX
کلاس اولی ها

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام!

یک پسر دراز ، لاغر و با ریش و صدایی کلفت و مردانه تصور کنید. تلفن رو میگیره توی دستش!

بوق... بوق.. بوق..

یه خانومی بر می داره : بله؟

پسره هول میکنه، اما این کار یه ریسکه ! خدارو چه دیدی ، شاید نتیجه داد !

پسر : سلام خانوم .خوبید؟ فاطمه هست؟

خانومه : شما ؟

پسر : من مریم هستم !

 الان شما تصور کنید! حالا جون من تصور کنید.. تروخدا تصور کنید دیگه. اصلا" به جهنم تصور نکنید! اما این مطلب رو فعلا" نگه دارید تا من یک توضیحات ِ چرتی بدم و بعد آخرش میگم چه بلایی سر این پسر که ملت رو ابله فرض کرده میاد.

ریسک کردن ..

من خودم طرفدار ریسک هستم. ببینیم ریسک چیه ، فرض کنید شما ۵ تومن پول دارید( مقدار کم مثال زدم که مثلا" دلتون نسوزه! ) یکی از دوست هاتون برای دفاع از تیم مورد علاقه اش (مثلا" پرسپولیس که همیشه میبازه !) میگه من ۵۰۰ هزار تومن میذارم وسط اگه پرسپولیس برد همه ی پولا مال من اگه باخت مال تو ! خب شما انتخاب میکنید ، ریسک میکنید : ریسکی که ۷۰ درصد به نفع شماست!

یا حداقل ۵۰ درصد..

و شما برنده ی ۵۰۵ تومن هستید! خب شما از ۵ هزار تومن ، صاحب ۵۰۰ هزار تومن بیشتر شده اید! خدایی این ریسک خیلی حال میده.

اما خیلی وقت ها این طوری نیست.. شما فکر کنید ، خودتون جای اون فردی بودید که ۵۰۰ تومن گذاشته وسط !

----

امروز توی مدرسه بحث این بود که کی ریسک میکنه و جونش رو به خطر میندازه که به معلم فیزیکمون بگه جمیعت ِ کلاس درس نخونده ان!

یکی از بچه ها بلند شد و به نمایندگی این ریسک رو پذیرفت ، و به نمایندگی به معلم گفت :

- خانووووووووووووووم..

ملت هم شروع کردند به اشک و آه و زاری.

معلم : امتحان سرجاشه ! بگو حرفتو !

و نماینده که این ریسک رو نه برده و نه باخته بود ، نشست !

گاهی وقت ها ریسک کردن اصلا" فایده نداره. در این حالت ضرر کردن بهتر از بی نتیجه موندن هست.

اَه من چقدر اجتماعی شدم..

راستی ، اون پسره (مریم خانوم!) چی شد؟

...

خانوم : مسخره کردی آقا ؟

پسر : نه خانوم من مریم هستم. با فاطمه کار دارم وا !

خانوم : مریم جون؟ سرما خوردی ؟

پسر : آره دیگه زنیک..چیز ، خاله (!) !

خانوم : آخِی آخِِی ! بیا گوشی رو میدم فاطمه . به مامان سلام برسون.

پسر : خفه شو بده فاطی !

...

 

 همین طوری گفتم آپ کنم! تو حس  ِ آهنگ ِ ریسک زانیار بودم ، راجع به ریسک نوشتم. داستان ِ مریم آقا هم واقعی هست !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت19:41توسط یک کلاس اولی تنها | |

-اون چیه که نارنجیه.

-پرتغال!

-وول میخوره.

-پرتغال؟

-نفس میکشه.

-پرتغال...

-جانداره!

-پرتغال، ..

-باله داره!

-پرتغال ِ بالدار !

-اَه ... ببین، بیا این طوری بهت راهنمایی کنم. میندازنش تو آب.

-پرتغاله دیگه..

-اَی بابا. ببین، میوه نیست!

-هممم... خب، بزرگه؟

-بزرگشم هست.

-هویجه ؟

-هویج تویی! نـــــــه، میوه نیست!

موهاشو میکنه و همین طوری اشک از چشمانش میاد. باخودش عهد میبنده من اگه تا پنج دقیقه ی دیگه جواب رو نگم، باید عیدی هامو بدم بهش.

-خب.. بذار بیشتر کمکت کنم. دُم داره.

-آهان حیوونه؟

-آره.

-ببره؟

-ببر باله داره؟

-پرنده ی نارنجیه!

داداشم میشینه روی زمین و زار میزنه. نگاهم می افته به زمین، داداش فریاد میزنه:

-تو از چی بیشتر از همه چیز میترسی؟

-سوسک..

-خب، بعد از اون چی ؟ سه تا دیگه..

- ملخ، مورچه، ماهی ِ عید.

با گفتن ِ ماهی ِ عید متوجه جواب میشم: " نکنه تخم مرغ ِ عیده! "؟

داداش یه چاقو در میاره و خودشو میکشه..

-همم.. شایدم ماهی باشه.

قبل از اینکه بمیره، جون میخوره! و جوناش پر میشه و دوباره زنده میشه.

-آفرین!

لبخند کج و کوله ای تحویلش میدم. آره! من از ماهی ِ عید خیلی خیلی میترسم. نمیدونم ریشه اش توی بچگی امه یا چی، اما جدا" از این موجود ِ کوچولو میترسم و معمولا" نزدیک ماهی ها نمی شینم. نتیجتا" توی دریا هم نمیرم عمرا!

از پولک های ماهی به شدت حالم بهم میخوره. از چشمان ِ شیطانی و سیاه و کوچولوش که توی حدقه اش میچرخه و میخواد به من بگه بالاخره یه روز خودمو میندازم لای موهات! از این فکر حالم بهم میخوره. نمیدونم تا حالا چند بار خواب های ترسناک و کابوس مانند از حمله ی ماهی های پرنده و ماهی های عید (از این نارنجی ها) دیدم.

جالب اینجاست که از کوسه و مار و حیوون های وحشی نمیترسم، اما واقعا از سوسک ملخ و مورچه و ماهی.. میترسم! همه هم مسخره ام میکنند. اما من واقعا" از حشرات بدم میاد! و توی خونه به فاصله ی ۵۰ متری از تنگ ماهی امون رد میشم و تمام مدت منتظرم این ماهی  قرمزه بمیره! اینم مثینکه لج کرده زنده مونده. هرکاری میکنم نمی میره! بیچاره.. ایشالا زنده بمونه باب، گناه داره! من حاضر نیستم یکی دیگه واسه خاطر من بمیره. هممم در ضمن: از کنارش هم میخوام رد شم میدوئم!

خوب ترسناکه دیگه !!!!

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت17:14توسط یک کلاس اولی تنها | |

سلام .

 

چطورین؟ حالتون خوبه؟ یه نکته ای من قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ِ این مطلب، لطفا" اگر کسی نظری چیزی میده و میخواد که بهش جواب داده بشه ایمیلی.. لینک ِ سیصد و شصتی ، ای دی چیزی در کنه از خودش !

خب اما بریم سر آپ امروز. ما روز دوشنبه همین طوری نشسته بودیم توی خونه و یک توپ بسکتبال برداشته بودم و داشتم همین طوری ژانگولر بازی در میاوردم و به همه ی اعضای خانواده تحمیل میکردم که من هفت سال ِ بسکتبال بازی میکنم ، اما اینا واسه من یه باشگاه نمیخرن ! که زنگ تلفن به صدا در اومد. توی خونه ی ما تلفن ها معمولا" جواب داده نمیشه ، یک علت هم بیشتر نداره :

من : بابا ، تلفن !

بابا : فلانی (داداشم) تلفن !

داداشم : مامان ، تلفن !

مامانم : یکتا بردار !

من :  با من که کار ندارن .

و تلفن تا من اومدم پا شم قطع شد !

ما :  ولش کنید ، اگه واجب باشه زنگ میزنه ..

 

ساعت شد دوازده و نیم که مبایل داداشم زنگ خورد و پسر عمه ام از پشت خط فریاد کشید : پاشید بیاید شمال !

داداشم : اومدیم !

و به همین سادگی ما ساعت ۲ ، راه افتادیم. البته مامانم موند تهران ، ما رفتیم . خونه رو به مقصد ِ خوشامیان ترک گفتیم و ساعت ِ ۸ شب رسیدیم اونجا . شام خوردیم و راه افتادیم با دختر عمه ام (مریم) تو خیابونا تا یک و نیم گشت زدیم و بعد دو سه بود که خوابیدیم . صبح زود ساعت ِ ۹ بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم بسکتبال که خدایی عجب پسرایی اونجاها بودند .. البته من خیلی از اونا بهتر بازی میکردم ، همشون گفتن !

بعد به فکرمون زد که یکمی هیجان بدیم  به صحنه و رفتیم نارنج دزدی ! البته به غیر از نارنج دزدی تفریحات سالمی مثل ، خوردن ِ رو هم روهم (بنده ناهار قزل آلا، بعدش چاقاله بادوم، بعدش بستی،بعدش زغال اخته خوردم! )، دویدن ، دوچرخه سواری، دریا، عکس گرفتن، ماشین سواری، رقص!، خواب، بازم بسکتبال ، خرید، بازی با سگ ِ همسایه(که کل ِ دست ِ منو لیس زد!) و  ... ! اوووه ! اما نارنج دزدی خیلی خفن بود.

توی شهرک که میرفتیم ، چهار نفر آدم ِ گنده و یک پسر گنده تر از ما ؛ خیلی ضایع بودیم ! (ساعت ۴ بعد از ظهر ! ) هیچی خلاصه ما مجبور بودیم از پست ِ خونه ها بریم که یک فضا بود به اندازه ی یک کف ِ پا ، که بعضی جاها میشد دو تا کف پا. تقریبا" مثل جدول کنار خیابون بود .بعد دو طرف ِ یک جوب ِ لجن بسته ی پر آب قرار داشت. سمت ِ راست ِ این دیوار ها که محل تردد بود دیوار هایی خزه بسته و پر از عنکبوت های مردنی ِ شمال بود و سمت ِ راست درخت های کوتاه و مثل ِ خر اونجا مار بود !

هیچی من که تا برسم که مقصد گریه میکردم !! تمام هیکلم شده بود عنکبوت ، مار ، خزه ، حشرات مختلف از جمله : یک موجودات عجیب با ظاهر سوسک ! همین طور رفتیم تا رسیدیم به یک دیوار به ابعاد دو متر و خورده ای ! تقریبا به اندازه ی یک زمین تا سقف بود . بدبختی ِ بالا رفتن از اون دیوار رو نمیگم که گریه نکنید ! اما بدبختی ِ پایین اومدن از دیوار .

همین که هر پنج تامون نشستیم روی دیوار ، داداش ِ من گفت : برگردیم من نمیپرم !

پسر  ِ بزرگی که باهامون بود پرید و داداش ِ من رو هم با خودش برد ! فرود اومدند روی سبزه هایی که زیرشون پر از عنکبوت ومار بود. دیوار هم همین طوری داشت خراب میشد با پریدن ِ اونا یه قسمتی اش پایین اومد. مریم هم پرید و بعد نوبت من شد. زانوهام با تمام قدرت می لرزیدند !! اما من هم پریدم . و خدارو شکر هیچیم نشد !!!!! نوری هم پرید و بعد هممون راه افتادیم و رفتیم . رسیدیم به یک درخت و کیسه امونو باز کردیم و شروع کردیم نارنج و پرتغال کندن که بعد از کندن ِ ۵۰ مین نارنج ، یه خانومی در اون ویلا رو باز کرد.

من :

مه مه!! (بزرگترینمون): خانوم حلال کنید اومدیم چهارتا نارنج بدزدیم .. چیز، برداریم. (این یعنی اینکه به خودش یه قیافه ی مظلومی گرفت).

خانومه هم گفت چندتا بردارید برید! ما هم دست از پا دراز تر فقط با هفتاد تا نارنج برگشتیم خونه.

 

ولی مسافرت خوب و کوتاه و مختصری بود ! دوشنبه رفتیم ، چهارشنبه برگشتیم! ولی مثه خر خسته شدیم و به همه کارمون هم رسیدیم . خیلی خیلی توپ بود ! هفته ی دیگه هم شاید بریم یه ور دیگه معلوم نیست . پیشنهاد میکنم شما هم برید ، راستی متل قو هم میگن خیلی شلوغ بوده و همه رفته بودن ، ما هم میخواستیم بریم که بعد بریم لب دریا و اینا ؛ ولی نشد !

در هر حال ، احساس میکنم ویر  ِ ملت واسه شمال اومدن داره می افته . (بهتر!) اما امروز هم خیلی مه ِ توپی توی هوا بود .

بریم بریم که باید رفت عید دیدنی و شما هم همینارو بخونید فعلا" ! دلمم واستون تنگ شده بودا !!

فلا ، بای!

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت16:22توسط یک کلاس اولی تنها | |