تبليغاتX
کلاس اولی ها - نارنج دزدی !

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

سلام .

 

چطورین؟ حالتون خوبه؟ یه نکته ای من قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ِ این مطلب، لطفا" اگر کسی نظری چیزی میده و میخواد که بهش جواب داده بشه ایمیلی.. لینک ِ سیصد و شصتی ، ای دی چیزی در کنه از خودش !

خب اما بریم سر آپ امروز. ما روز دوشنبه همین طوری نشسته بودیم توی خونه و یک توپ بسکتبال برداشته بودم و داشتم همین طوری ژانگولر بازی در میاوردم و به همه ی اعضای خانواده تحمیل میکردم که من هفت سال ِ بسکتبال بازی میکنم ، اما اینا واسه من یه باشگاه نمیخرن ! که زنگ تلفن به صدا در اومد. توی خونه ی ما تلفن ها معمولا" جواب داده نمیشه ، یک علت هم بیشتر نداره :

من : بابا ، تلفن !

بابا : فلانی (داداشم) تلفن !

داداشم : مامان ، تلفن !

مامانم : یکتا بردار !

من :  با من که کار ندارن .

و تلفن تا من اومدم پا شم قطع شد !

ما :  ولش کنید ، اگه واجب باشه زنگ میزنه ..

 

ساعت شد دوازده و نیم که مبایل داداشم زنگ خورد و پسر عمه ام از پشت خط فریاد کشید : پاشید بیاید شمال !

داداشم : اومدیم !

و به همین سادگی ما ساعت ۲ ، راه افتادیم. البته مامانم موند تهران ، ما رفتیم . خونه رو به مقصد ِ خوشامیان ترک گفتیم و ساعت ِ ۸ شب رسیدیم اونجا . شام خوردیم و راه افتادیم با دختر عمه ام (مریم) تو خیابونا تا یک و نیم گشت زدیم و بعد دو سه بود که خوابیدیم . صبح زود ساعت ِ ۹ بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم بسکتبال که خدایی عجب پسرایی اونجاها بودند .. البته من خیلی از اونا بهتر بازی میکردم ، همشون گفتن !

بعد به فکرمون زد که یکمی هیجان بدیم  به صحنه و رفتیم نارنج دزدی ! البته به غیر از نارنج دزدی تفریحات سالمی مثل ، خوردن ِ رو هم روهم (بنده ناهار قزل آلا، بعدش چاقاله بادوم، بعدش بستی،بعدش زغال اخته خوردم! )، دویدن ، دوچرخه سواری، دریا، عکس گرفتن، ماشین سواری، رقص!، خواب، بازم بسکتبال ، خرید، بازی با سگ ِ همسایه(که کل ِ دست ِ منو لیس زد!) و  ... ! اوووه ! اما نارنج دزدی خیلی خفن بود.

توی شهرک که میرفتیم ، چهار نفر آدم ِ گنده و یک پسر گنده تر از ما ؛ خیلی ضایع بودیم ! (ساعت ۴ بعد از ظهر ! ) هیچی خلاصه ما مجبور بودیم از پست ِ خونه ها بریم که یک فضا بود به اندازه ی یک کف ِ پا ، که بعضی جاها میشد دو تا کف پا. تقریبا" مثل جدول کنار خیابون بود .بعد دو طرف ِ یک جوب ِ لجن بسته ی پر آب قرار داشت. سمت ِ راست ِ این دیوار ها که محل تردد بود دیوار هایی خزه بسته و پر از عنکبوت های مردنی ِ شمال بود و سمت ِ راست درخت های کوتاه و مثل ِ خر اونجا مار بود !

هیچی من که تا برسم که مقصد گریه میکردم !! تمام هیکلم شده بود عنکبوت ، مار ، خزه ، حشرات مختلف از جمله : یک موجودات عجیب با ظاهر سوسک ! همین طور رفتیم تا رسیدیم به یک دیوار به ابعاد دو متر و خورده ای ! تقریبا به اندازه ی یک زمین تا سقف بود . بدبختی ِ بالا رفتن از اون دیوار رو نمیگم که گریه نکنید ! اما بدبختی ِ پایین اومدن از دیوار .

همین که هر پنج تامون نشستیم روی دیوار ، داداش ِ من گفت : برگردیم من نمیپرم !

پسر  ِ بزرگی که باهامون بود پرید و داداش ِ من رو هم با خودش برد ! فرود اومدند روی سبزه هایی که زیرشون پر از عنکبوت ومار بود. دیوار هم همین طوری داشت خراب میشد با پریدن ِ اونا یه قسمتی اش پایین اومد. مریم هم پرید و بعد نوبت من شد. زانوهام با تمام قدرت می لرزیدند !! اما من هم پریدم . و خدارو شکر هیچیم نشد !!!!! نوری هم پرید و بعد هممون راه افتادیم و رفتیم . رسیدیم به یک درخت و کیسه امونو باز کردیم و شروع کردیم نارنج و پرتغال کندن که بعد از کندن ِ ۵۰ مین نارنج ، یه خانومی در اون ویلا رو باز کرد.

من :

مه مه!! (بزرگترینمون): خانوم حلال کنید اومدیم چهارتا نارنج بدزدیم .. چیز، برداریم. (این یعنی اینکه به خودش یه قیافه ی مظلومی گرفت).

خانومه هم گفت چندتا بردارید برید! ما هم دست از پا دراز تر فقط با هفتاد تا نارنج برگشتیم خونه.

 

ولی مسافرت خوب و کوتاه و مختصری بود ! دوشنبه رفتیم ، چهارشنبه برگشتیم! ولی مثه خر خسته شدیم و به همه کارمون هم رسیدیم . خیلی خیلی توپ بود ! هفته ی دیگه هم شاید بریم یه ور دیگه معلوم نیست . پیشنهاد میکنم شما هم برید ، راستی متل قو هم میگن خیلی شلوغ بوده و همه رفته بودن ، ما هم میخواستیم بریم که بعد بریم لب دریا و اینا ؛ ولی نشد !

در هر حال ، احساس میکنم ویر  ِ ملت واسه شمال اومدن داره می افته . (بهتر!) اما امروز هم خیلی مه ِ توپی توی هوا بود .

بریم بریم که باید رفت عید دیدنی و شما هم همینارو بخونید فعلا" ! دلمم واستون تنگ شده بودا !!

فلا ، بای!

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت16:22توسط یک کلاس اولی تنها | |