|
سلام .
چطورین؟ حالتون خوبه؟ یه نکته ای من قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ِ این مطلب، لطفا" اگر کسی نظری چیزی میده و میخواد که بهش جواب داده بشه ایمیلی.. لینک ِ سیصد و شصتی ، ای دی چیزی در کنه از خودش ! خب اما بریم سر آپ امروز. ما روز دوشنبه همین طوری نشسته بودیم توی خونه و یک توپ بسکتبال برداشته بودم و داشتم همین طوری ژانگولر بازی در میاوردم و به همه ی اعضای خانواده تحمیل میکردم که من هفت سال ِ بسکتبال بازی میکنم ، اما اینا واسه من یه باشگاه نمیخرن ! من : بابا ، تلفن ! بابا : فلانی (داداشم) تلفن ! داداشم : مامان ، تلفن ! مامانم : یکتا بردار ! من : و تلفن تا من اومدم پا شم قطع شد ! ما :
ساعت شد دوازده و نیم که مبایل داداشم زنگ خورد و پسر عمه ام از پشت خط فریاد کشید : پاشید بیاید شمال ! داداشم : اومدیم ! و به همین سادگی ما ساعت ۲ ، راه افتادیم. البته مامانم موند تهران ، ما رفتیم . خونه رو به مقصد ِ خوشامیان ترک گفتیم بعد به فکرمون زد که یکمی هیجان بدیم به صحنه و رفتیم نارنج دزدی ! توی شهرک که میرفتیم ، چهار نفر آدم ِ گنده و یک پسر گنده تر از ما ؛ خیلی ضایع بودیم ! (ساعت ۴ بعد از ظهر ! ) هیچی خلاصه ما مجبور بودیم از پست ِ خونه ها بریم که یک فضا بود به اندازه ی یک کف ِ پا ، که بعضی جاها میشد دو تا کف پا. تقریبا" مثل جدول کنار خیابون بود .بعد دو طرف ِ یک جوب ِ لجن بسته ی پر آب قرار داشت. سمت ِ راست ِ این دیوار ها که محل تردد بود دیوار هایی خزه بسته و پر از عنکبوت های مردنی ِ شمال بود و سمت ِ راست درخت های کوتاه و مثل ِ خر اونجا مار بود ! هیچی من که تا برسم که مقصد گریه میکردم !! تمام هیکلم شده بود عنکبوت ، مار ، خزه ، حشرات مختلف از جمله : یک موجودات عجیب با ظاهر سوسک ! همین که هر پنج تامون نشستیم روی دیوار ، داداش ِ من گفت : برگردیم من نمیپرم ! پسر ِ بزرگی که باهامون بود پرید و داداش ِ من رو هم با خودش برد ! فرود اومدند روی سبزه هایی که زیرشون پر از عنکبوت ومار بود. دیوار هم همین طوری داشت خراب میشد با پریدن ِ اونا یه قسمتی اش پایین اومد. مریم هم پرید و بعد نوبت من شد. زانوهام با تمام قدرت می لرزیدند !! اما من هم پریدم . و خدارو شکر هیچیم نشد !!!!! من : مه مه!! (بزرگترینمون): خانوم حلال کنید اومدیم چهارتا نارنج بدزدیم .. چیز، برداریم. خانومه هم گفت چندتا بردارید برید! ما هم دست از پا دراز تر فقط با هفتاد تا نارنج برگشتیم خونه.
ولی مسافرت خوب و کوتاه و مختصری بود ! دوشنبه رفتیم ، چهارشنبه برگشتیم! ولی مثه خر خسته شدیم و به همه کارمون هم رسیدیم . خیلی خیلی توپ بود ! هفته ی دیگه هم شاید بریم یه ور دیگه معلوم نیست . پیشنهاد میکنم شما هم برید ، راستی متل قو هم میگن خیلی شلوغ بوده و همه رفته بودن ، ما هم میخواستیم بریم که بعد بریم لب دریا و اینا ؛ ولی نشد ! در هر حال ، احساس میکنم ویر ِ ملت واسه شمال اومدن داره می افته . (بهتر!) اما امروز هم خیلی مه ِ توپی توی هوا بود . بریم بریم که باید رفت عید دیدنی و شما هم همینارو بخونید فعلا" ! دلمم واستون تنگ شده بودا ! فلا ، بای!
|
About![]()
سلام. تقریبا" سر جمع مدت یک سال هست که این وبلاگ رو دارم. میخوام شروع کنم به پاک سازی یا نو سازی . به همه ی دوستام حتما" خبر میدم که بیان و وبلاگ جدید من رو ادد کنند. تا آخر خرداد این وبلاگ به فراموش شدگان سپرده میشه. پس تا کلاس اولی ها دومی نشده , بیاید تو .. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
پدرخوانده (مرکز رمز های بازی کامپیوتری)
پرتغال نه. "ماهی!!" |