تبليغاتX
کلاس اولی ها - Big girls Don't Cry

کلاس اولی ها

تحمل کن .. سخت است .. ممکن .. اما دشوار ..

برای اینکه یک مدتی نبودم، شرمنده. باور کنید مشغله ی مدرسه و این بحث ها ، خیلی بیشتر از این حده است که بشه به همه کار رسید. اما امروز ، نمیدونم شاید از عصبانیت .. شاید از ناراحتی ، اومدم! برای مهم بود که دوستام چقدر من رو دوست داشته باشند، برام مهم بود که حتی اگه بدترین اتفاقات پیش بیاد ؛ دعوایی صورت نگیره!

من تا حالا گوشی تلفن رو روی هیچ کس قطع نکرده بودم ، امروز مجبور شدم برای اینکه یک دوستی رو حفظ کنم این کار رو بکنم.

من تا حالا سر هیچ کس داد نزده بودم ، امروز مجبور شدم به خاطر خودم و دفاع از حقم این کار رو بکنم.

من حق رو به خودم میدم.. میدونم که دوستم هم .. البته شاید نخواد من دوستش باشم .. ، اون هم حق رو به خودش بده. واسه اینکه قاطی نشه ، این دوست رو : ایکس صدا میکنیم.

ما درگیر کارهای همایش هستیم. فکر نمیکردم این همایش دوستی هامون رو به این شدت بلرزونه! من نمیدونم باید چی کار کنم که این دوستی ها از هم پاشیده نشه اما واقعا" خارج از کنترل من هستند!

اون لحظه وقتی دیدم ایکس هم داره پشت تلفن داد میکشه ، و من هم ایستادم و با عصبانیت داد میزنم و هر چی از دهنم در میاد میگم و به گفته هام فکر نمیکنم .. تنها چیزی که می بینم : حقمه !

--- ایکس هم تهدید میکنه که صداش بلنده.

اما من هم چنان داد میزنم و یک دفعه به خودم میام.

من دارم با رفیقم این طوری صحبت میکنم؟

یک لحظه جا خوردم.. اما اون لحظه رو هم غنیمت شمردم : آخرین قدرتم رو جمع کردم و توی گوشی تلفن داد کشیدم :

" همه ی کارهارو من انجام دادم و مستحق یک ذره تفریح و استراحت هستم! هیچ کس به اندازه ی من استرس رو تحمل نکرد ، ایکس ! دیگه هم بحثی نیست. نمیخوام چیزی بشنوم! "

و گوشی رو روی اون که داشت تلاش میکرد صداش رو بلند تر ببره ، قطع کردم.

قطع کردم چون بغض توی گلوم بود. قطع کردم ، چون نمیخواستم بیشتر از این شخصیت هردومون خورد بشه. قطع کردم ، چون دوستی امون رو دوست دارم!

مردم هیچ کس رو درک نمی کنند.

من باید با خودم توی دنیای خودم زندگی کنم و فقط منتظر اون شاهزاده باشم..

سعی کنید اصلا" با هیچ کس دوست نباشید ! اصلا" !

و بعد ، خواستم گریه کنم تا شاید خالی شم.. وقتی حرف میزدم بغض داشتم اما این جمله همیشه توی ذهنم هست :

Big girls Don't Cry

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت20:46توسط یک کلاس اولی تنها | |