|
-نمیبینم..
-چته؟ -چشمام هیچ جارو نمیبینه.. سرم گیج میره! کمک.. دیگه نتونستم تحمل کنم و با شتاب خودم رو انداختم زمین. حداقل روی زمین می تونستم از فشار شدید دستشویی به مثانه ام جلوگیری کنم. -داره از تو دماغم میزنه بیرون، اَه.. نمیتونی هیچ کاری کنی؟ -بیا برو دستشویی خب.. -احمق ِ گاو! اگه برم تو حیاط مقنعه باید سرم کنم و میدونی مقنعه ام چی شده؟ پرتش کردن تو خونه ی همسایه. سمانه وحشیانه خندید. بهش چشم غره رفتم، اما اگه چشام زیاد باز میموند ممکن بود از توی چشمم بزنه بیرون!!! جیغ کشیدم.. سمانه گفت: -مگه داری میزایی.. بابا بیا این پشت کارتو بکن! -اَه! -خدا رو شکر که نمیتونی بلند شی.. دیگه داشت گریه ام میگرفت. هیچ چیزی حس نمیکردم. و در همون لحظه در کمال نا امیدی ، چشمم به نوری افتاد. نور ِ امید بود.. نور چراغ دستشویی معلم ها که سو سو میزد. ساعت دو یا سه بود، بعد از مدرسه. مونده بودیم که کار تحقیق اجتماعی امون رو تموم کنیم. دست سمانه رو گرفتم ؛خودم رو بلند کردم و نمیدونم با چه سرعتی به اون طرف راهرو رفتم. از سه پله پریدم پایین و در کنار کمد جایزه هامون رو با شدت باز کردم. به چاه توالت نگاهی کردم.. نفس راحت.. سمانه از خنده روی پله ها نشسته بود. وقتی کارم تموم شد ، روبروی آینه ایستادم. مثل همیشه ، وقتی دست میشستم قربون صدقه ی تک تک اعضای صورتم میرفتم. سمانه زد به در . گفتم : - برو گم شو! آدم تو دستشویی هم نمیتونه راحت باشه؟ دوباره زد به در .. تق! -گفتم برو گم شو! تق.. -دختره ی زبون نفهم میام میزنم تو .. در رو باز کردم ، و در مقابل خودم روپوش سیاهی رو دیدم.. سرم را آروم آوردم بالا! نمیخواستم بهش فکر کنم.. نمیخواستم ...و واقعی بود! معلم تاریخ و جغرافی امون بود. ابروهاشو داده بود بالا و پوست سفید ِ صافش از همیشه سفید تر به نظر میرسید.. به یاد حرف هایم افتادم.. سرم رو پایین انداختم و بعد، تنها چیزی که دیدم اون بود.. - جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! سوســــــــــــــــــــــــــــک! سوسک وحشی ِ آشغال نفهم تا زانوی شلوار مدرسه ام بالا اومده بود پریدم از دستشویی بیرون و وحشیانه خودم رو کوبوندم به پله ها.. سوسک از شلوارم جدا شد و به پشت روی زمین افتاد. گریه میکردم.. سمانه خشکش زده بود و بعد متوجه شدم معلممون رفته توی دستشویی.. دستام رو با مانتو خشک کردم و بدون مقنعه وارد حیاط شدم!!!! ---- از اون روز به بعد ،هر کسی توی مدرسه به من میرسید میگفت: دستشویی معلما نمیری؟ و من و سمانه تا آخر سال هر وقت از جلوی اون دستشویی ِ کذایی که جز بدبختی هیچی نداره، رد نشدیم. **** این جریان مربوط به دوم راهنمایی بود ، حالا میرسیم به پنجم دبستان ! دستشویی معلم ها -موبایلم داره زنگ میزنه.. -میشه بگی چرا الان موبایل ورداشتی آوردی مدرسه؟ -گفتم که بعد اینجا باید برم سر قرار! -خاک تو سرت ، جواب بده خب! -سایلنت نداره.. -خب جواب بده دیگه! روژی تحمل نکرد، به سمت دستشویی معلم ها دوید. من و ش* هم به سمتش دویدیم.. با هم وارد دستشویی معلم ها شدیم. رو رو! مشغول حرف زدن بود و ما خیره شده بودیم بهش. و به پشت سرش ، اتاقک ِ کنار دستشویی معلم ها.. دیدنی بود! یک عالمه کمد ، میز و صندلی و پرونده.. و صدای تق تق کفش های معلما ! جیغ زدیم . رو رو موبایلشو انداخت و همگی با هم عقب پریدیم تا در رو ببندیم.. رو رو خورد به یه کمد ، کمد با در های باز به زمین افتاد. میز از وسط شکست و سه یا چهار تا ظرف شیشه ای خاک گرفته ، همزمان خورد شدند.. در دستشویی با شتاب باز شد و با دیدن این صحنه معلم چهارمی ها وارد اتاقک شد..سریع رفت که یکی رو خبر کنه، ما هم همگی بیرون اومد. روی دستم هنوز هم جای زخم هست، زخم برخورد کمد سنگین توی دستشویی معلم ها .. ----
|
About![]()
سلام. تقریبا" سر جمع مدت یک سال هست که این وبلاگ رو دارم. میخوام شروع کنم به پاک سازی یا نو سازی . به همه ی دوستام حتما" خبر میدم که بیان و وبلاگ جدید من رو ادد کنند. تا آخر خرداد این وبلاگ به فراموش شدگان سپرده میشه. پس تا کلاس اولی ها دومی نشده , بیاید تو .. Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
پدرخوانده (مرکز رمز های بازی کامپیوتری)
پرتغال نه. "ماهی!!" |